دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۱:۰۴۳۰
مرداد

 

داستان کربلا را که می خوانم


می شوم در نقش حر


گاهی من نیز اجازه ورود


ح س ی ن را


به قلبم نمی دهم


کاش عاقبتم


شهادت شود...

۱۳:۰۲۲۷
مرداد

ساعت۱۲:۳۰بود دیگر چشم هایم از خواندن رمان«بادبادک باز»خسته شده بود گوشی را بستم و سرم را روی بالشت گذاشتم 

غرق در افکارم شدم

غرق در حسن و امیر دو شخصیت رمان

غرق در اداب و رسوم مردم افغانستان

غرق در تفکر برتری به خاطر مال

باز هم من یک کتاب خوندم که وارد دنیای انبوه افکار و پرسش ها شوم!

سرگیجه ای نیز از ابتدای شب بامن همراه بود و به این زودی ها قصد رفتن نداشت

آه از گرفتگی دماغم خسته شدم

دلم برای بو کردن بوهای خوش تنگ شده

مخصوصا بعد از ادکلن و اسپری خوش بویی که از شوهر خواهرم به مناسبت روز دختر هدیه گرفتم و هنوز موفق به فهمیدن بویشان نشدم

بازهم یک غلت دیگر خوردم

گوشیمو روشن کردم به ساعتش خیره شدم ساعت۱:۳۰شده بود

هنوزهم چیزاهایی مثل ارباب و نوکری و کدخدا و ... وجود دارد فقط اسمشان تغییر کرده

یعنی میشد پول وجود نداشت 

آه ک چقدر از پول بیزارم

یعنی میشد حتی مبادله ی کالا به کالا هم نبود

آه چ حرف چرتی...

چرا میشه

اگر هیچ کس به خاطر هیچ چیز از کسی پول نمی گرفت 

هیچ پولی رد و بدل نمیشد

مثلا میوه فروشی رایگان میوه میداد

به پولی احتیاج نداشت

چون مثلا نجار رایگان براش کمد ساخته بود

همه کار میکردند 

کم کم همه سطح زندگیشان مساوی می شود

تنها قانون این است ک همه کار کنند

بازهم غلتی دیگر

گلویم خشک شده بود

بازهم گوشیم را روشن کردم ساعت۲:۳۴

بلند شدم و نشستم چرا خوابم نمیبرد

پاهامو بغل کردم

چند صلوات فرستادم چون امشب با خدا حرف نزده بودم و. هنوز نیز حوصله حرف زدن پیدا نکرده بودم 

نه امکان نداره بدون پول...

بلند شدم و رفتم آشپزخونه

لیوان آبم را پرکردم نشستم روی صندلی

چرا هیچکس فال اب نمیگیرد

اوه بهتر فال تمامش مضحک است

سوسک سیاهی باسرعت ب سمتم می امد و منو مجبور کرد بلند شوم

رفتم در حیاط

اشفتگی ذهنم مجال نگاه کردن ب اسمان را نیز از من گرفته بود

وضو گرفتم

دوباره امدم ک بخابم

مادرم نیز داشت غلت میزد

گمانم او نیز داشت با خواب رقابت میکرد

ولی برخلاف من قصد شکست خوردن نداشت

یاد لوبیا سبزهای موقع شام افتادم که سرگیجه مانع از خوردنشان شده بود

در یخچال رو باز کردم و چندتا لوبیا سرد خوردم

میخواستم هنوز بخورم ولی برای ی وعده صبحانه بهتر بودند تا شام ساعت۳شب!

باز رفتم به رختخواب

هر غلت نشانه تمام شدن یک فکر و احتمالا مردود شدنش بود

ساعت۳:۵۰شده

شب بخیر!!

۱۶:۵۵۲۴
مرداد

بعد از یه بارون شدید بود

که رفتم پارک دولت

واسه اینکه بارون تازه تموم شده بود هیچکی تو پارک نبود

سکوت محض حکم فرما بود

سکوتی که ارامش می داد

تمام سلول های بدنم از این آرامش به جنب و جوش افتاده بودند!

در این سکوت فقط خدا بود و بس

نمی دانستم خدا را در جریان آرام آب ببینم

یا ستاره ی چشمک زن آسمان که تازه از پشت ابر پیدا شده بود

یا علف های شاد بارون خورده

می خواستم از تمام وجودم خدا را فریاد بزنم

ولی می ترسیدم 

می ترسیدم سکوت بشکند

و شاید قلبش نیز 

آخر من و سکوت از دوستان قدیمی یکدیگریم

گمانم سکوت

آخرین دوستم نیز باشد

در زمان‌ مرگ...

بهمن۱۳۹۲

نمی دونم چرا دوست داشتم این نوشتمو اینجا بنویسم

همیشه سعی کردم جوری زندگی کنم که افسوس گذشته رو نخورم

ولی گاهی نمی شه...

الان از صمیم قلب دوست دارم برگردم به اون روز

به اون سکوت...

جالبه برام که آخرشو با مرگ تموم کردم

اون موقعه ها زیاد می نوشتم و اکثرشون به مرگ ختم می شدند

دبیر فارسیمم انتقاد میکرد که چرا آخر نوشنه هاتو تلخ میکنی

چرا با مرگ تمومشون می کنی

ولی من نمی فهمیدم

چرا مرگ از نظر دبیرم تلخ بود

اگه قراره با مرگ به خدا برسیم

که باید خیلی هم شیرین باشه

به نظرم

آدم ها

بیشتر از اینکه از مرگ بترسند

باید از زندگی در این دنیا بترسند

در این دنیا که براحتی قلبی را می شکنند

بی گناه مجازات می شوند

عشق نادیده گرفته می شود

و دروغ چاشنی همه چیز می شود

وآرام آرام خدا محو می شود

آن دنیا حتی جهنم اش نیز تلخ نیست

چون میدانی به حق داری مجازات می شوی

و هو الحق...



۱۲:۴۴۲۳
مرداد

می تونید تصور کنید

گلو درد +تب+دندون درد

می تونه چقدر فاجعه آمیز باشه!؟؟؟؟

دیشب من در همچین وضعیتی بودم

الان بهترم..


۲۰:۲۹۱۷
مرداد

امروز شنبه 17مرداد ماه

قرار است شهدای گمنام غواص به همراه یک شهید غواص شناسایی شده به نام رمی بدرقه شوند

همراه مادر و خواهرم در مسیر عبور شهدا منتظر ایستاده بودیم

صدای مداحی به گوش میرسید

شهید گمنام سلام خوش اومدی مسافر ما خسته نباشی پهلون

راستی هنوز مادر  پیرت نو خونه منتظره ،چرا اینجا خوابیدی؟

راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب میپره ،چرا اینجا خوابیدی؟

راستی بابات چند ساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد،خدا رحمتش کنه

مادرم با همین صدای مداحی قبل از رسیدن شهدا اشک میریخت این رو از بالابردن چادرش و پاک کردن صورتش می فهمیدم مادر است دیگر و خواهر شهید

صدای مداحی دیگری از آهنگران از آن سوی خیابان به گوش می رسید و این یعنی شهدا رسیدند....

شهدای غواص ....

شهادتی در سکوت....

مادرم دیگر اصلا حواسش نبود من و خواهرم هستیم همراه شهدا میرفت و اشک می ریخت

خواهرم هم همینطور

و من نگاهم به شهدا بود

به دستخت هایی که روی تابوت شهید نوشته بودند

التماس دعا

به مادرانی که اشک می ریختند....

و من مات و مبهوت ...

حتی یک قطره اشک هم نمی ریختم و بغض سختی در گلو...

به شهیدان گفتم

فردای قیامت پایم گواه می دهد که با شما همراه شدم و بدرقیتان کردم

دستم گواه می دهد که به شما متبرک شده

دوست دارم چشمانم نیز گواه بدهند که برای شما اشک ریخته اند

ولی دریغ از اشکی....

به نماز جمعه رسیدیم

مقصدی که شهدا رو از ماشین ها پایین می اوردند و قرار بود زیارت عاشوراو نماز جماعت خوانده شود

هر شهیدی که پایین آورده می شد خیل جمعیتی زیر تابوت را می گرفتند و همه یکصدا می گفتند

الله الکبر  الله الکبر

چقدر دوست داشتم که زیر یک تابوت شهید را من بگیرم ولی در ذهنم می گفتم که هیچ کدام را به زنان نمی دهند

هنوز جمله ام کامل نشده بود که تابوتی  را دیدم که روی دوش زنان بود

زنی که مقدم تر از بقیه بود

با سوز خاصی می گفت

بگو :یا حسین و بقیه خانم ها همه می گفتند یا حسسسسین

سیل اشکم روان شد

خانمی از  شدت گریه بی حال روی زمین افتاد...

خانمی دیگری که صدایش گرفته بود ولی مرتب می گفت:

بگو لبیک یا خامنه ای

یک شهید را در قسمت خانم ها زمین گذاشتند

آن خانم بی حال را هم چند نفر اوردند پیش شهید

من هم جا نبود کنار شهید بنشینم رفتن پشت سر آن خانم

سرش روی تابوت شهید بود وبا سوز گریه می کرد

اقایی که فک کنم در تفحص بود صحبت می کرد

می گفت :همه به عشق حسین بنویسید :یا حسین

آن خانم گریه اش شدت گرفت و گفت:من سواد ندارم چجور بنویسم

خواستم بگویم تو در قلبت نوشته ای یا حسین

آن مرد در بلند گو ادامه داد اینجا پر است از مادران شهدای گمانی که بیش از 30سال است منتظر فرزندشان هستند

آن خانم با گریه می گفت :24سال است منتظر پسرمم 24 سال است هر کی زنگ میزنه میگم خبری از پسرم اورده

همه ی خانم هایی که پیش این مادر بودند اشک می ریختند

بعد از چند دقیقه ان مادر سرش را از روی تابوت شهید بلند کرد نگاهی  به اطرافش کرد و بعد به من گفت :دخترم بیا بشین جلو

می خواستم بگم :مادر جان این شهید متعلق به شماست من جرئت ندارم جلوتر از شما بنشینم

ولی فقط گفتم:نه مادر جان شما راحت باشید

و ان مادر باز سر را روی تابوت گذاشت و گریست

گویی فکر می کرد آن شهید پسرش است

مدتی گذشت

آن مادر دیگر رمقی نداشت به سختی بلند  شد

من هم بلند شدم

دستش را بوسیدم و گفتم :مادر جان التماس دعا

گفت:دخترم انشالله خوشبخت بشی

و من لبخندی زدم

چون آن مادر معنای واقعی خوشبختی را میدانست

او مسیر خوشبختی را به پسرش یاد داده بود و او را به سمت خوشبختی بدرقه کرده بود

چیزی نداشتم که متبرک کنم فقط گوشیم بود

لحظه ای فکر کردم و با خودم گفتم:اگر گوشیم را متبرک کنم شاید دیگر خجالت بکشم باهاش گناه کنم

و گوشیم را متبرک کردم

که چشمم افتاد به انگشتر عقیقی که پدرم از کربلا آورده بود

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

انگشترمم را نیز متبرک کردم

وقت نماز شده بود

از شهید فاصله گرفتم مادرم رو دیدم

مامانم گفت:خیلی دوست دارم مادر شهید رمی رو ببینم

رفتم تا برای نماز اماده بشم

مادری رو دیدم که چفیه ی سفیدی روی شونش بود و همه خانم ها گریه کنان بغلش می کردند و می بوسیدنش

فهمیدم مادر شهید رمی است

مادر از بس گریه کرده بود دیگر  رمقی نداشت

گویا مانند آن لحظه ای بود که پسر غواصش در اب تیر و شاید خمپاره ای خورده و بی رمق در اب مانند فرشته ای شهید شده بود

رفتم مادرم رو پیدا کردم و بهش گفتم مادرم نیز مانند زنان دیگر رفت و ان مادر را در اغوش کشید

نماز به جماعت خوانده شد بعد از نماز تقریبا همه رفتند

بخشی از پرده های میان آقایان و خانم ها را کنار گذاشتند که خانم ها بتوانند شهدا را زیارت کنند

و خانواده ی شهید رمی نیز بالای شهیدان رفتند

رفتم بالای سر یک شهید

حق داری هر چی بگی،تازه دارم کنار قبرت فکر دقایق می کنم

حق داری هر چی بگی،به روم نیار گلایه هاتو خودم دارم دق می کنم

باشه دیگه کا وصیتاتو اجرا می کنم تو فقط غصه نخور

باشه دیگه فکری برا یوسف زهرا می کنم تو فقط غصه نخور

و...............

و امروز یک روز خدایی بود....

جای شما در این مهمانی شهدا خالی...

 

۰۰:۴۶۱۵
مرداد

زهرا: سلام میگم با روحم چیا می گید!؟

من:چی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زهرا:توی واتس آپ منظورمه(توضیح اضافه:از وقتی زهرا رفته مسافرت من هر روز با اینکه میدونم نت نداره توی واتس باهاش حرف میزنم)

من:خخخ زهرا کردم منظورت اینه الان با یک روح هستی!

زهرا:خخ واضح نوشتم که :)دلم برات یه ذره شده

شارژم تموم شده بود،شارژ کردم

من:منم همینجور:((هنوز مشهدی!؟

زهرا:اوهوم صب حرکت می کنیم

من:واقعا !?یعنی شب آخره؟من به جای تو دلم گرفت:(

زهرا:پام نمی دونم از کجا کبود شده:(غصه نخوری ها  یدفعه دیدی پات کبود میشه،(توضیح اضافه :وقتی غصه ی کسی رو میخورم همون اتفاق برام میفته!)اوهوم منم دلم گرفت چون اونجوری که می خواستم زیارت نکردم

من:وای عزیزم چرا!؟برای نماز صب میری حرم!؟نمیدونم الان دلم برای تو تنگید یا مشهد:(

زهرا:فک نکنم بشه برم کلا صبا نرفتم!برای حرم دلت تنگ شده عزیزم انشالله به زودی میری

دیگه بقیه حرف زهرا رو نمی فهمیدم 

دلم بدجوری برای حرم تنگ شده بود

آخرین بار ۴سال پیش بود

دلم برای

زیارتنامه ی توی صحن رضوی تنگ شده بود

برای باب الجواد..

برای امام رضا...

برای نماز مغرب زیر آسمون...

برای خادم های حرم...

برای کبوترایی که از همه ی کبوترهای عالم خوشبخت ترن...

برای خودم...

برای تنهایی زیارت رفتنام....

برای اشکام توی روز وداع...

                            السلام علیک یا امام رضا(ع)

۰۰:۴۵۱۳
مرداد

1)مامانم درختچه ی توی حیاط رو قطع کرد!نمیدونید چقدر زیبا بود قبل از بهار گل های زرد شیپوری میداد و بخشی از حیاط رو کاملا سایه انداخته بود ،همه به مامانم اعتراض کردیم البته تنها خوبیش اینه که آسمون رو بهتر میشه دید مخصوصا ماه رو در شب

2)دو روز بود حساسیت فصلی پیدا کرده بودم حسابی اذیت شدم:(

3)جلد یک کتاب آنی شرلی رو دانلود کردم و در عرض ۳روز ۲۹۱ صفهه خوندم و تموم شد!حالا جلد ۲رو دانلود کردم ،کودک درونم حسابی فعال شده ،نمی دانم آنی خیلی شبیه منه یا من خیلی شبیه اون:)

4)بعضی از آدم ها رو به هیج وجه من الوجوحه نمی شه دوست داشت!مثل زندایی و شوهر خاله ام ،آدم هایی که هیچ مفهومی از زندگی رو درک نکردن ،آدم هایی که هیچ وجه مشترک فکری رو نمی شه باهاشون پیدا کرد!خیلی تلاش کردم ولی نشد

5)بازم هم در برخی از عقایدم دچار مشکل شدم و حسابی فکرم درگیر است!

6)گاهی اوقات تنها راهی که دربرخورد با یک بچه ی اعصاب خورد کن وجود دارد این است که خفه اش کنی !اگر مادردوست مامانم!یکم دیرتر رسیده بود بچشو خفه می کردم:/

7)دوست دارم برم به یک جای دور ،خیلییی دور،جایی که فقط صدای نفس های خودم را بشنوم  و دیگر هیچ


  

۲۳:۲۶۰۸
مرداد

+خواهر جان مدام می گوید:آیه دیوانه این کفش ها تخفیف ۵۰٪خورده اند خیلی هم قشنگ اند خوب یکی رو انتخابکن!

و من هم مدام می گویم: فقط اسپرت!

نمی دونم آخرین بار که کفش مجلسی و پاشنه دار خریدم کی بود

فقط خدارو شکر اینقد سالم هست که برای هر عروسی میپوشمشان!

تازه آن هم با دعواهای مداوم مادر جان و قانع نشدن من ،که چه عیبی دارد در عروسی کفش اسپرت پوشید!

واقعا چرا باید حتما در عروسی کفش پاشنه پار پوشید

چرا باید هر بار که من به جای صندلی روی میز میشینم مادرجان حرص بخورد!

چرا من اجازه ندارم روی دیوار اتاق نقاشی بکشم!

چرا نمی شود در ماست دختر دایی افاده ای سوسک پلاستیکیم را بیاندازم!

و چرا همه تعجب می کنند از هیجان من برای دیدن کارتون و تنفرم از فیلم هندی و کره ای!

و چرا شما از خواندن این چراهای من تعجب می کنید!

و چرا می گویند


      اسب حیوان نجیبی است 

                      کبوتر زیباست!

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

اقلا ای کاش در کودکی شیطان تر بودم و بسیاری از این جور کارهارا انجام میدادم!

بلاخره خواهرجان راضی می شود و من جان سالم به در می برم و یک کفش اسپرت مشکی می خرم!

کفش جدیدم مبارک:)

۱۱:۴۹۰۸
مرداد

بلاخره حلال احمر ثبت نام کردم و گفتند که ۲۰مرداد در کلاسهای امداد شرکت کنم

ورفتم کتابخونه ،۳تا کتاب انتخاب کردم به اسم های:تاریخ اروپا،آنروز سه نیم بعد ظهر،ماشین روحیه

یکی از نقاط ضعف خودمو متوجه شدم من درمورد اهدافم خیلی با بقیه حرف میزنم

حالااین رفتار رو میشه توی دو بعد بررسی کرد

۱)اگه به هدفت برسی خب همه تشویق می کنند و خوشحال اند

۲)و اگه خدایی نکرده نرسی!گروهی تأسف میخورن و گروهی دیگر دیگه بهت اعتماد نمی کنند که این خیلی بده!

و حالا اطرافیان من از وقتی دانشگاه قبول شدم جز گروه۲اند

از همون موقعه ای که با لذت تمام درباره ی مهندسی شیمی حرف میزدم و شیمی قبول شدم 

خانواده ام تا چند وقت مبهوت بودند!

و کسایی مثل عمه کوچیکم که هنوز حرفاش توی تلفن یادمه:آیه پس چراااا،تو که اینقدر می گفتی مهندس مهندس!حالا..دیدی هی بهت گفتم برو تربیت معلم قبول نکردی حالا نرو ،دوسال دیگه دوباره کنکور بده و ...

ولی هیچ کس نمی دونست من به سرنوشتی که خدا برام رقم‌ زده ایمان دارم..

الان از بین تمام بچه های کلاسمون احساس میکنم انتخاب بهتری داشتم

۴تا از بچه ها که مهندسی برق قبول شدن بدون اینکه علاقه ی خاصی داشته باشن و فقط به خاطر لفظ مهندس!

۲تای دیگه که بازم به خاطر کلمه ی مهندس!رفتن شهرهایی که بیشتر از ۲۴ ساعت اختلاف دارند

و من خوشحال و خندان دارم شیمی می خونم بدون اینکه دیگه از اهدافم با کسی صحبت کنم:)

چون اهدافم برای خیلی ها قابل درک نیست

بجز اون بالایی:)

۰۵:۱۰۰۴
مرداد

دارم کم کم خدا رو می شناسم...

بعد از ۱۹سال

یک روز در یک فیلم طنز خارجی

یک روز در کتابی که زهرا برای تولدم هدیه داد به اسم«روی ماه خدا رو ببوس»

یک روز با خنده خدا رو صدا میزنم

و روزی مثل امشب،با اشک....

روزی با شهید چمران

و روزی با ستاره ها 

و درختچه ی بی برگ حیاط

پس بهتر است جمله ی اولم را اصلاح کنم

خدا داره کم کم خودشو به من میشناسونه....

آرزویی در شب قدر....

امشب از خدا یک قول گرفتم

ترجیح میدم نگم...

ولی مطمئنم خدا هم گفته چشم بنده ی من قول قول....

یا مونس من لا مونس له‌...

دوستان برام دعا کنید

تازه دارم خدایی رو می شناسم که با خدای این ۱۹سال خیلی متفاوته ...

قولی که خدا بهم داده یکم آرومم میکنه

ولی وجودم مثل بچه ای که در جستجوی مادرشه پر از آشوبه...

و در عین حال پر از اطمینان....

خودمم نمی دونم چه اتفاقی داره میفته..

فقط میدونم خیلی راه مونده..