دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۳:۳۱۲۳
آذر

در راستای پست قبل

ازتون عذر میخوام که کمی تا قسمتی غمناک نوشتم

و ازتون خیلیی ممنون که هرجور می نویسم میخونید :)

خب براتون بگم

یک جناب غافل پیدا شده و به خاستگاری بنده اومده :)

به قول شاعر

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر

از نظر مالی یه حقوق کاملا عادی داره

و خونه و ماشین و ... هم نداره

ولی خب پسری اهل تلاش با فکرای اقتصادی خوب

از هر دو سوالی هم که میپرسید یکیش راجب همین وضعیت مالی بود مثل:

نظرتون راجب قناعت و صرفه جویی و اگه شریط مالی من یه روز خوب نباشه و اگه مجبور بشین با نصف حقوق زندگی کنید و .........

تو دلم به اندازه ی سر سوزنی غصه ی آقایون رو خوردم که چقدر این مسائل براشون دل مشغولی میاره

منم هربار براش توضیح میدادم و چون دیگه حلقم خشک شده بود

گفتم: آقاااااا من درک می کنم این موضوع براتون اهمیت داره ولی من کامل  نظر خودمو گفتم شعارم ندادم و نظر صریحمو گفتم

اگه اجازه بدین سوال های دیگمو بپرسم

دیگه نمی دونم ترسید یا قانع شد:)

وقتی رفتن پدر و مادرم و خواهر و شوهر خواهرم شروع کردن از خاطرات خاستگاری گفتن

کلی گفتیم و خندیدم

مامانم گفت هنوز نفهمیدم بابات چرا روز عروسی رفته بود سرشو کچل کرده بود، تا نصفه های عروسی نگا سرش می کردم و حرص میخوردم

بابام گفت : با همون سر کچلم به اندازه ی کافی جذابیت داشتم

مامانم گفت: جذابیت که چه عرض کنم با همون سر کچل بهترین خانم دنیا نصیبت شد:)

خواهرمم به شوهرش گفت : و بهترین خانم دنیا نصیب شما شد

منم به مبل خالی بغل خودم اشاره کردم و گفتم : و بهترین خانم دنیا نصیب شما خواهد شد:)

کلا یه شب نشینی خوب کنار خانواده بود:)

و شب قبل خواب

خدا رو شکر کردم بابت تمام این دلخوشی های به ظاهر ساده ولی بزرگ:)

.

+ اگه قسمت شد و عروس شدم بهتون خبر میدم ( آیه خجالت زده می شود)


۱۲:۰۸۲۱
آذر

از یه جایی به بعد

دیگه نتونستم ناراحتی هامو، بغض هامو، دردودل هامو به کسی بگم

نه اینکه دوست نداشته باشم

نمیتونستم...

حتی گاهی به خدا هم نمی تونستم بگم

می گفتم خدا تو که می بینی دیگه چرا بگم ناراحتت کنم

حتی گاهی حوصله اینکه به خودمم بگم نبود

حواسمو پرت می گردم و تهش با ی لبخند میشتمش و....

بگذریم:)

.

.

.

صدای دعوت نامه خدا میاد

صدای اذان:)

۱۵:۲۰۱۰
آذر

پارت اول:

یادت هست

زمانی که گفتم

برگرد

موهایم را کوتاه کرده ام

دیگر آشفته ات نمی کند

حساب روزها از دستم خارج شده است

ولی لابد زمان زیادی گذشته است

از این روزهایی که کنار شومینه

مشغول بافتن موهایم هستم


پارت دوم:

و دستش را به سمت پنجره ی اتاقش می کشد

و این موسیقی را

در مکعب سبز اتاقش پلی می کند

برای این روزهای دخترک شاد

می شود هزار و یک شبی غمناک نوشت

اما

این دخترک واقف است

به اینکه هر چه دارد از رحمت خداست

و هرچه ندارد از حکمت خداست

و خوشبختی چیزی جز این نیست :)


پارت سوم:

بانو

نگاهی به دستانت بینداز

این لطافت زنانه را باید خرج شانه های مردی کنی

که لطافت روحت را می فهمد

۱۳:۳۲۰۸
آذر

فکر های بزرگ

رویاهای دست ن یافتنی

نمی دانم از چه روزی یاد گرفتم رویا پردازی کنم

دختر شلوغ و تنبل!

که همیشه بزرگترین خوشی اش غرق شدن در دنیای خیال بود

چون در واقعیت شاید به هیچ کدام دست نمیافت

توکل

امید

صبر

واژه های زیبایی اند

و کسانی که صاحبشان هستند ناب تر و زیباتر

تقدیر و سرنوشت

واژه های درستی اند که درست بکار برده نشده اند

می دانم!

بیشتر از اینکه قدم بردارم فکر کرده ام

بیشتر از اینکه تلاش کنم امیدوارم بوده ام

بیشتر از اینکه امیدوار باشم هراس داشتم

و چقدر دنیای قشنگی است

داشتن هدف

امید برای رسیدن

صبر برای پیش بردن

و توکل برای درست به سرانجام رسیدن

و ناب شدن

درست مانند عشق..


پینوشت:

اومدم بنویسم رویاهای نیافتنی

یه امیدی توی قلبم گفت شاید دست یافتنی باشند

ولی پشت این امید یقینی نبود

برای همین نون رو جدا نوشتم

۲۳:۱۵۳۰
آبان

دختر پر جنب و جوشی بود

درست مثل من

همین مسئله هم باعث دوستی ما شد

وقتی باهم بودیم خیلی خوش میگذشت

کلا فروغ تنها هدف زندگیش خوش گذروندن بود

وضع مالیشونم خیلی خوب بود

ولی زمان که گذشت خیلی چیزها رو راجبش فهمیدم

اینکه سر کوچیک ترین مسئله ای ناراحت میشه

توقعات و انتظاراتش از اطرافیانش خیلی زیاده و...

در واقع چیزهای که اون بهشون می گفت مشکل برای من یه مسئله ی پیش و پا افتاده بود

یه روز جای یه زخم روی دستش رو بهم نشون داد و گفت: آیه این جای خودکشی، همیشه دوست داشتم بمیریم !

چند وقت بعدش خبر رسید نامزد کرده

پسر خیلی خوبی بود و فروغ از انتخابش خیلی راضی بود

یه روز که کنار رودخونه نشسته بودیم و داشت گالری گوشیمو نگاه می کرد

گفت: آیه این دوستت فوت شده؟!!!

گفتم : آره

گفت: وای حتما خیلی ناراحت شدی بابتش

گفتم : خب اره طبیعیه، ولی زندگی که معلوم نیست چقدر قراره توش زندگی کنی ارزش ناراحتی نداره:)

گفت : من یادم نمیاد از کی ولی همیشه دوست داشتم بمیرم..

خ

و

ش

ب

خ

ت

ی

واژه ای که بعضی ها هیچ وقت لمسش نمی کنن و برخی با تک تک نفس هاشون حسش می کنن

اینکه کسایی مثل فروغ در عین اینکه بظاهر همه چیز دارند ولی هیچ چیز ندارند نمیدونم علتش چیه

شاید ..

نمیدونم

شما بگید

اصلا شما بنظرتون آدم خوشبختی هستین و اگه آره چرا !؟






۰۰:۳۹۲۷
آبان

برگشت و گفت : میشه گاهی به آدما ی فرصت دوباره داد

ی لبخند تلخ زدم و گفتم : ببین اون خداست ک اگه بنده اش هزار بار دربرابرش گناه کنه و بازم بره سمتش با اغوش باز میپذیرش 

من خدا نیستم !

زل زد تو چشامو گفت: پس خداروشکر که خدا نیستی

و رفت...

زار زار گریه کردم

نه بخاطر اینکه لعیا بارها قلبمو شکوند و وظیفم میدونست ببخشمش

نه بخاطر اینکه تنهاتر شدم

بخاطر غریبی خدا گریه کردم

خدایی خدا غریبه...

خدایا تو به حق خودت قسمم دادی که تنها تورو دوست داشته باشم

به حق تو بر من دوستت دارم

خیلی..

خدایا کم کاری های من

در جا زدنم ها

پست رفت هامو

به پای جهلم بزار

به پای اینکه هنوز عبدت نشدم

«و اشهد ان محمد عبده و رسوله»

ولی بدون

معبود من

دوستت دارم



+خدایا شکرت

+ این دخترک شاد نخواست غمگین بنویسه فقط یه مناجات بود با خدای خودش:)

+حال دلتون خوب:)

+اللهم عجل لولیک الفرج

۱۴:۱۲۲۲
آبان

آقای سین یک پستی نوشتن راجب « دخترها رو دست کم نگیرید»

خواستم رسالتشون رو کامل کنم وپستی بنویسم با عنوان

.

.

پسرها رو دست کم‌ نگیرید

این باور غلطی است که بعضی ها پسر ها رو قوی تر از دخترها میدونن

بلکه باید خطر پسرها رو مخصوصا از نوع تاس  جدی بگیرید

اصن اینکه به یک نفر می گویند مثل یک مرد باش هم بنظرم اشتباه است

بنظرم بجاش باید بگن مثل یه زن باش

مردها فقط سینه ستبر کرده اند و قد دراز!

مگرنه در درون همه ی آن ها یک پسر لوس مامانی است که کافی است بهشان بگویی بالای چشمت ابروست !

اونوقت یک مرد هرکول ۱۰۰کیلویی را میبینی که گوشه ای کز کرده و خریدار ناز کشیدن است

تازه اینکه می گویند زن ها بیشتر از مردها حرف میزنن هم کاملا اشتباه است

من هیچ جمع خانوادگی نرفتم ک داخلش مرد ها کم حرف بزنن

فقط نوع حرف زدن فرق داره

مثلا مرد ها اکثرا دست هاشون رو روی شکم های مبارکشون تکیه میدن و یک جوری راجع به اوضاع اقتصادی حرف میزنن و راهکار ارائه میدن که گویی ۶ دوره رئیس جمهور بوده اند!

تازه اگر قبول کنیم که زن ها اهل غیبت کردن هستند و مردها نه

دروغگویی مردها رو ک نمی تونیم انکار کنیم

روده ی راست را که چه عرض کنم روده ی چپ را هم درسته قورت داده اند

حالا تو رابطه های عشق و عاشقی هم که وارد بشیم با ی حساب سرانگشتی میفهمیم که اکثر ضربه ها رو دخترا ها خورده اند

و پسری ک از دختر ضربه بخورد و مقصر نباشد یا خیلی کم هستند و یا اون دختر یک دختر اسیب دیده از همین قشر پسر هاست و درصدد کینه !

تازه از همه ی این ها که بگذریم

وای به روزی که اون مرد فوتبالی باشه

شما یک عدد مرد با یک عدد کاسه تخمه روی گردی شکم روبه روی یک تی وی تصور کنید

ک بمب هم بترکه از سر جاش تکون نمیخوره

چه برسه به اینکه بخواد بخاطر یک خانوم از فوتبالش بگذره 

و قول میدم که اون خانوم با هیچ کدوم از سیاست های زنانگی اش قادر به تکون دادن اون مرد نیست

حال اگر به دنبال تشکیل خانواده هستید این مردها رو دست کم نگیرید 

از ما گفتن بود؛)




۲۳:۳۱۲۰
آبان

چقدر از این زاویه زیبایی!

من درست روی صندلی چهار گوش کتابخانه نشسته ام همان جای همیشگی

یادت هست بعد از کلاس تجزیه می رفتیم و یک عالمه خرت و پرت میخریدیم و بعد می امدیم کتابخانه درس را باهم میخواندیم میخندیدم وبحث میکردیم و همیشه از طرف بقیه تذکر می شنیدیم و به جای عذرخواهی به صورتشان لبخند میزدیم و با ان ها هم دوست میشدیم

ولی دوستی من و تو از جنس دیگری است

از جنس همان شکوفه های صورتی که از پنجره ی کتابخونه بهشان زل میزدیم

یادت هست!؟

ما باهم خیلی فرق ها داشتیم تو بچه ی بالا شهر تهران بودی با پدرمهندس و مادر دکتر

و پدر و مادر من دیپلمه بودن 

مادر من کل دل مشغولی اش جا افتادن ابگوشت بود و ماندن در انتخاب کاسه ی مسی یا چودن

ولی مادر تو احتمالا دل مشغولی اش عمل چندساعته بود

تو چشمان ابی داشتی با موهای بور 

و من چشم های قهوه ای با موهای مشکی مشکی

ولی چیز ک باعث دوستی ابد و یک روز ما میشد 

این بود ک من و تو همه چیز رو زیبا میدیدم 

همه چیز رو 

از خوشحالی بابت باز شدن شکوفه ی گوشه ی حیاط دانشگاه جیغ میکشیدیم 

به حرف ها و افکار منفی بقیه میخندیدیم 

در سرویس بهداشتی دانشگاه اب بازی میکردیم

سربه سر حراست دانشگاه میگذاشتیم

همین نگاه زیبا به دنیای زیبا با ادم های نه چندان زیبا

باعث شد من به سمت عکاسی بروم 

و تو به سمت نقاشی

من زیبایی ها رو در دوربینم ثبت میکردم

و تو در بوم نقاشی ات

هردویمان دوست داشتیم شاهزاده ی سوار بر اسبمان هنرمند باشد 

میخواستیم او هم شباهتش باما زیبا دیدن جهان باشد ک همین کافی بود برای زیبا زندگی کردن

 دوست خیالی من 

کاش واقعا بودی 

به بودنت نیاز دارم 

از تنهایی زیبا دیدن خسته شده ام

۰۱:۵۶۱۶
آبان

اصن خدا خیلیییییی خوبه

یه گناه رو میتونستم انجام بدم، ندادم

خدا داره اینقدرررررر بهم چیز میده

ک دیگه صفت کریم بودن هم شاید در مقابلش کوچیکه

فک کنید مادرت علاوه بر اینکه چاقو رو از دستت بگیره تا به خودت صدمه نزنی

ولی چون به حرفش گوش دادی و چاقو رو بهش دادی

یه عالمه کادو هم بهت بده

حالا امیدوارم قدر کادوهایی که بهم داده رو بدونم:)

+خدایا شکرت

خدایا بازم شکرت

خدایا به اندازه ی کریم بودنت که اندازه نداره شکرت:)

۱۸:۲۵۱۲
آبان

یک تصمیم خیلی خیلی بزرگ گرفتم

تا یک قدمی ازدواج پیش رفتم و برگشتم!

یک‌نفر اومده بود خواستگاری همه چیز داشت

بجز دیونگی

توکل به خدا کردم

و گفتم تو بهتر از من میدونی

و جواب منفی دادم

میدونم خدا خندش گرفته میگه 

من یدونه دیونه مثل تو آفریدم بسمه

حالا تو یدونه دیونه دیگه برا چی میخوای

ولی خب اخه بدون دیونگی که نمیشه زندگی کرد

میشه یعنی؟!

+پینوشت:

خدایا شکرت:)

اقاااا خدایی خدا خیلی خوبه:)