دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۰۶:۱۹۲۷
شهریور

در یک حیاط کوچک

یک باغچه در ضلع جنوبی 

کنار گل. های یاس

پیش چین های صورت بی بی

می شود مامن امن من

جایی ک می شود هر کشاکش زندگی را

بر هر یک‌ از چروک‌های صورت بی بی ب نظاره نگریست

بی بی ک عشقش‌ را پای پیرمردی با ۸بچه ریخت

بی بی جان من عزیز دل دایی شهیدم

عزیز دل نوه هایش

بی بی جان من با موهای حنایی 

ک برای من شیرین تر از داستان انشرلی است 

حال فراموش کرده است هر چه را ک در این سالیان اتفاق افتاده 

از نبود بابا حجی تا فوت دوتا پسرش

از شعر های حافظ و سعدی ک از بر بود

تا سوره های جز ۳۰

بی بی جان تاریخ سال های طی شده را فراموش کرده

ولی مهربانی و لبخند جز فراموش نشدنی بی بی جان است

عشق ب دختر بچه ها

عشق ب پیتزا با سس زیاد:)

بی بی جان برکت خانواده ی ماست 

بی بی جانم دوستت دارم




۰۶:۲۸۲۳
شهریور

پیش دوتا از دوستام بودم 

بعد دوستم «ز»ب دوستم«ف»گفت:دیشب چندتا شمع تو اتاقم روشن کردم و ی اهنگ غمگین از یاسر بینام گذاشتم و شروع کردم ب گریه 

بعد من گفتم:چرا؟؟؟؟

«ز»گفت:هیچی فضا خیلی رمانتیک بود

«ف»گفت :مگه تو از این کارا نمی کنی؟

گفتم:نه اخه چرا باید الکی گریه کنم؟؟آدم خودش چ بخواد چه نخواد ی مشکلاتی براش پیش میاد ک اشکش دربیاد حالا ما بریم ب استقبال گریه؟

«ز»گفت:آیه خیلی بی احساسی

و بعد شروع کردن ب ادامه ی حرفاشون

منم هاج و واج مونده بودم و با خودم گفتم شاید واقعا بی احساسم 

منم شب شد رفتم تو اتاقم. چراغا رو خاموش کردم و چندتا شمع روشن کردم نشستم رو تختم و تلاشم رو میکردم ک اشکم دربیاد!!!اما تنها نتیجم این بود ک کار بازیگرا واقعا سخته

ک یهو دیدم سایه ام افتاده رو دیوار 

یهو یاد بچگی هام افتادم ک من و داداشم وقتی برق ها میرفت چقدر ذوق زده میشدیم و با سایه هامون چقدی شکل های مختلف درست میکردیم و بازی می کردیم

من ب شکل های مختلف سایمو انداختم روی دیوار و ی عالمه عکس انداختم و ب یاد بچگی هام شاد شدم:))

و با خودم گفتم اگه احساسی بودن ب این چیزاست ک میخام همیشه متهم به بی احساسی بشم

پینوشت:برای داشتن ی روز خوب منتظر اتفاق های فوق العاده نباشید لبخند بی بی با چین های صورتش یعنی ی روز خوب 

شاید شعار باشه ولی یکی از اصل های زندگی منه:))


۲۰:۰۶۱۰
شهریور

 من ی عالمه حرف دارم ک بنویسم ولی نمی تونم چکار کنم اخه می خوام بنویسمممم

حتی میام پست هاتون رو می خونم ولی حس نظر گذاشتن رو ندارم 

مثل ی بیماری نادر میمونه ک نتونی چیزی بنویسی 

مثلا دیروز زهرا بهم پیشنهاد داد ک توی مسابقه ی خندوانه شرکت کنم

مسابقه ی کتابخوانی ک ۱۰تا کتاب رو معرفی کردن و با جواب ب سوالات هر کتاب توی جایزه ی ۱۱۰میلیونی شرکت داده می شوید 

منم خیال پردازی کردم ک اگه برنده شدم ی کافه کتاب بزنم(البته باقی پول رو ک نیاز هست رو هم خیال پردازی کردم ک دارم)

کافه کتاب ی جایی ک همراه سفارش ی کتاب هم برای خواندن سفارش داده میشه 

البته ب صورت امانت 

و افراد می تونن مثلا حین خوردن یک قهوه کمی هم از کتاب جاناتان مرغ دریایی هم بخونن

و ی عالمه ایده های مختلف تو ذهنم اومد از قرار های هفتگی تو کافه کتاب برای بردن کتاب پیش بچه های سرطانی و ...

تا ایده هایی برای بیشتر شدن کتاب ها

بلاخره دنیای خیال و ادم تا هرجایی دلش بخواد میتونه سیر پیدا کنه 

البته بخش ناقلای ذهنم‌تو همون کافه هم ی شوهر پیدا کرد:دی

همین بست فرند ما‌ توی طرح جمع کردن مواد پلاستیکی برای ساختن ویلچر برای افراد نیازمندهم شرکت کرده و تا حالا۷۷۲در نوشابه جمع کرده ک بخش بیشترشون توی مسافرتش ب شمال بوده 

مثلا میگه توی پارک جنگلی در عرض نیم ساعت توی ی فضای محدود۱۳۰تا در نوشابه جمع کرده(خیلی تاسف باره البته)

پینوشت :طی کشف جدیدم وقتی تو حیاط آواز می خونم همسایه ها میشنوند چون وقتی کارگر همسایه کناری تو حیاط اواز می خوند من صداشو میشنیدم و به همین خاطر تنها ب آواز خوندن توی حمام بسنده کردم

پینوشت ۲:دقت کردید الکی مثلا من‌ هیچی نمی تونستم بنویسم