دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
  • ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ شب
پربیننده ترین مطالب

۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۴:۴۶۲۱
اسفند

دارم شعرهای سهراب سپهری رو میخونم 

با هر شعری ک از سهراب میخونم میفهمم ک سهراب از جمله افرادی بوده که معنای زندگی رو کامل فهمیده

سهرابی ک میگوید 

«من ک از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم 

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی ،عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت»

سهرابی ک نماز را لمس کرد 

ولی سهراب خیلی تنها بود نه بخاطر اینکه کسی اطرافش نبود بلکه بخاطر اینکه کسی حرفاشو ،افکارشو،عشقشو نمی فهمید

«در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متنِ ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چ اندازه تنهایی من بزرگ است 

و تنهایی من شبیخونِ حجمِ تو را پیش بینی نمیکرد.

و خاصیت عشق این است»

تنهایی دو نوع است یا اطرافت کسی نیست و دوستی رفیقی و یاری نداری

و یا مثل سهراب 

و یا مثل من...

پرم از حرفایی ک حتی بیان یک کلمه از ان ها یعنی خندیدن بقیه ..

شاید روزی کسی پیدا شد ک توانستم ساعت ها با او حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم

مثل شمس و مولانا 

پینوشت ۱:سر کلاس انقلاب استاد از یکی از دخترها پرسید تعریفت از دین چیه 

دختره ک مشغول ور رفتن با ناخن های لاک زدش بود گفت تعریفی از دین ندارم 

استاد گفت خب ی تعریف بگو

دختره گفت :دین ی برنامه ای برای ب ارامش رسیدن

استاد پوزخندی زد و گفت :این ک تعریف مسیحی هاست ما مسلمونیم ارامش ی چیز ناچیز از دینه

استاد از یکی از دخترهای چادری پرسید و اونم کتاب رو یه نگاهی کرد و ی دو خطی تعریف کرد ک دین برای سعادت و .. است و استاد تشویق کرد اون دختر رو

منم ب استاد گفتم:استاد تا کی میخوایم خدا رو دین و تعریف کنیم چرا توی هیچ کلاسی یادمون ندادن این چیزها رو لمس کنیم مگه خدا ریاضی یا شیمیه ک اونو تعریف میکنیم و ی جمله ی دوخطی رو حفظ کنیم و اون بشه تعریف ثابت خدا و ..

شما میگین چیزی ک مسیح میگه چرا خدای مسیح و اسلام و یهود رو جدا میکنیم؟؟

مگه بدون ارامش میشه ب سعادت رسید ک شما میگید اشتباهه؟

و استاد جواب هایی ب من دادن ک اسمشون رو میزارم عقاید مزخرف و در اخر بهم گفت شبهه برای بچه ها ایجاد نکن!!!

به قول سهراب

«قران بالای سرم،بالش من انجیل،بستر من تورات...