دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
  • ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ شب
پربیننده ترین مطالب

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

۰۶:۴۶۲۳
شهریور

چند وقتیه ک توی وبم چیزی نوشتم (میم مالکیت احساس خوبی به آدم می ده)

ولی تا دلتون بخاد توی دفترخاطرات شخصیم کاغذ سیاه کردم(حسی ک نوشتن روی کاغذ داره بی نظیره)

چیز های بودن که نمی شد اینجا نوشت

از همون حرف های در گوشی بین خودمو و خدام

.

.


گاهی آدم شک می کنه بین انتخاب دو راه

احتمال درست بودن و یا اشتباه بودن هر کدوم پنجاه پنجاه است

انتخاب های بی رحمی اند

نه می تونی براشون دلیل عقلی پیدا کنی نه احساسی

قلب وعقلت عاجزن از جواب دادن بهت

و می شن رفیق نیمه راه

این موقع ها یه چیزی توی وجودت قدرت پیدا می کنه 

یه چیزی برتر از عقل و دل

و اون توکله

خیلی آرامش بخشه 

وتوکلت علی الله

پیشنوشت ۱:

دلیل اینکه پست قبلی نوشته و بعد حذف شد دو چیز بود

اولا :سرشار بود از حرف ها ی دلگیر و منفی و دوست نداشتم تلخیشون همراه وبم باشه

دوما:انصافا بعضی نظرات از فحشم بدتر بود ،انتظار همدردی نداشتم ولی اقلا...

پیشنوشت۲:

برای زهرا دعا کنید

زهرا داره مهندسی معماری میخونه درصورتی ک علاقه نداره،و میخواد تغییر رشته بده به مهندسی پلیمر توی یه دانشگاه پایین تر ولی خب دانشگاه دوم گفته فقط۱٪ احتمال داره قبول کنند،همه فکر می کنند زهرا دیونس ک رشته ای ک براش۱۰۰٪بازار کار داره رو ول کنه و بره یه رشته ی دیگه 

ولی منی ک زهرا و اهدافشو می شناسم می دونم علاقه به رشتش براش مهم ترین چیزه حتی اگه هیچ شغلی هم در آینده پیدا نکنه

پیشنوشت۳:

برم بخابم دیگه ،توی تاریکی نشستم هر لحظه ممکنه توسط مادر اعلان جنگ بشه:))

۱۹:۳۲۱۲
شهریور

خواهرم رفته بود کتابخونه

یه رمان اورده بود به اسم «خلوت شبهای تنهایی»

که روی جلد کتاب نقاشی ی زن با چندتا شمع بود

فک می کردم که اینم مثل اون رمان هایی که آخرش به عشق بی مفهومی ختم می شه که نویسنده تنها راه جذب خواننده رو وصف صحنه های ........

از کج سلیقی خواهرم تعجب کردم

فردا عصر بابام به خواهرم گفت کتاب خوبی انتخاب کردی‌ داستانی درباره ی فقر

و من تعجب کردم،بابام که تعجبمو دید کتابو داد دستم و گفت:یه نگاهی بهش بنداز

بالای فصل۱کتاب شخصی با خودکار نوشته بود:وقف

به نیت اموات و سلامتی در (هر)چه سریعتر بیماران و ظهور امام زمان و باز شدن گره های بسته ی عموم مردم. صلوات

بلند خندیدم گفتم نگاه کن چی نوشته فک کرده کتاب دعا وقف کرده اخه رمان....

مامانمم خندید

فردا وقتی مامان و بابام رفتند قبرستان 

من از سر بیکاری کتاب رو باز کردم 

رسیدم صفهه ی ۷۸خداروشکر کسی نبود و قطرات اشکمو نمی دید

«من گرسنگی و برهنگی نکشیدم اما هر روز شاهد شکسته شدن غرور مردی بودم که برای امرار معاش تاکمر خم میشد و برای گرفتن انعام خرده فرمایشات دیگران را انجام می دادو...»

هی به خودم نهیب می زدم چته چرا گریه می کنی 

من خودم بارها آخر شب که از گردش می اومدیم توی راه مردی رو میدیدم که دستشو کامل توی سطل زباله کرده بود

و اقعا وقتی مردی غرورش را زیر پا می گذارد چقدر می تواند دردناک باشد

بارها زنی رو دیده بودم که روی ویلچر بود و روی پایش بسته ای جوراب بود و پسر۷،۸سالش با شوق ویلچر سنگین مادرش رو جابه جا می کرد

نمی خوام چیزایی بگم که اشک شما سرازیر بشه

اصولا هیچ گاه توی بیان احساساتم به طور کامل موفق نبودم

نمی خوام ادعا کنم کسایی که طعم فقر رو چشیدند کاملا درک کردم

فقط می خوام بگم حالم عوض شد و

 خودمو مدیون می دیدم،مدیون کسایی که طعم فقر رو چشیده بودند و حتی مسخره کردن کسی که کتاب رو وقف کرده بود

یدفعه تمام بدنم یخ کرد

رفتم توی حیاط ،از باد گرمی که صورتمو نوازش می کرد بر خلاف انتظار لذت بردم

زل زده بودم به آفتابی که درست روبه رویم بود و داشت غروب می کرد

هنوز بغض مهمان گلویم بود

۲۳:۱۴۱۰
شهریور

سلاممممممممممممم

من اومدم:))

نزدیک بود یه پست غمگین بزنم پر از گلایه

ولی گفتم بعد مدتی اومدم

هنوز چرت نویسی بهتر از گفتن از حال نسبتا بدمه:/

خب این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاد

خبراول:کتابای« دختر شینا»و«نامیرا»رو خوندم و کتاب «من او»در انتظار خونده شدنه

نامیرا خیلی قشنگ بود توصیه میکنم بخونید فقط اخرش نفهمیدم چرا اسم کتاب نامیرا است اگه دوست داشتید بخونید و به منم بگید

خبردوم:از دیروز انتخاب واحدم شروع شده

بدبختانه انگاری فقط از شنبه تا دوشنبه کلاس دارم و چهار روز بعدی جزء جمعیت کثیر دانشجویان بیکار به حساب میام

از الان دارم دنبال راهکرد میگردم

تازه خونمون تقریبا دوره نمیشه زیاد بیام خونه

و پول بلیطم یخورده بالاست البته چون تحریمیم تحریممم

خبر سوممامانم ۱۰کیلو ترشی لیته درست کرده ۱۰کیلوهاااااا،فقط خواستم یه کوچولو پز بدم؛)

خبر چهارم:یک خواستگار سمج پیدا شده بود با۱۵سال اختلاف سن و به شغل وکالت و قضیه به اینجا ختم شد که بنده در آخرین تماس مادر گرامیشون تلفن رو از دست مادرم گرفتم و از آسیب های اختلاف سن گفتم!و اینکه بنده شاید ۷،۸سال بعد خر بشم و بخوام ازدواج کنم

و مادر شازده نه اینکه تحت تاثیر حرف های روانشناسی من قرار بگیرن بلکه احتمالا به خاطر پررویی بنده برای همیشه خداحافظی کردند

خبر پنجم:این پست هم به چرت نویسی های این وب افزوده شد!






۰۶:۰۵۰۸
شهریور

سلام به همگی

من چند وقت نبودم

احتمالا چند وقت دیگه هم نیستم

کلا اومدم یه سر بزنم و رفع زحمت کنم:)

دیگه ببخشید 

دلیل خاصی هم نداره...

دوستون دارم:*

یا حق