دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
  • ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ شب
پربیننده ترین مطالب

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۲:۲۴۱۳
تیر

نسرین(ترم۶مهندسی مواد)که دو ترم هم اتاق بودیم ،بهم پیام داد با این مضمون:سلام عزیزم نماز و روزت قبول خوبی!؟مامانت چطوره!؟داداشت بهتره!؟

منم براش فرستادم:مرسی اره همه چی عالیه پر از اتفاقات خوب 

در صورتی که شاید اتفاق خاصی نمی افته ولی دارم یه کتاب روانشناسی به اسم «قدرت» میخونم ،کتاب خوبیه همش درمورد افکار،توی کتاب میگه که مدیریت افکار مهم ترین چیزه و کلید خوشبختی اینه که به زندگی عشق بورزیم ،منم هر اتفاق کوچیک خوب رو بزرگش میکنم و به همه میگم که اتفاقات خوب داره به زندگیم سرازیرمیشه،البته کلا زندگیم عالیه به همه چیز با تمام وجودم عشق می ورزم ؛خانواده،دوستام،حیاطمون،باغچه،اتاقم،کتابام و مهم تر از همه خودم

«هرآنچه را که از زندگی ساطع می کنید دقیقا همان چیزی است که دریافتش می کنید»

حالا شاید بپرسین چرا نسرین توی پیامک حال مامان و داداشمو پرسید ،قول میدم اتفاقی رو که از پست اول میی خواستم بنویسم رو بلاخره بنویسم

خدایا شکرت..

۱۳:۵۴۱۲
تیر

دیشبم شب خیلی خوبی بوددد

قبل از اینکه بریم مامانم حدودا یک ساعت قبل از اذان میگفت بچه ها برید اماده شید ماهم طبق معمول خندیدیم،میدونید از اون موقعه ای که یادمه مامانم وقتی میخواستیم بریم بیرون همش در اضطراب و نگرانیه و میترسیدو 2ساعت قبل اماده می شد و حرص میخوره که چرا ما اماده نمی شیم!نمیدونم چرا همه ی خواهر و برادرهاش باید اینقد خونسرد باشنم که وقتی بهشون میگی مثلا ساعت ۱اینجا باش حداقل ۲ساعت دیرتر میان و مامان من که حداقل دوساعت زودتر میره:دی

خب بگذریم بلاخره با اونهمه غر زدن مادرم و خندیدن ما راهی خونه ی داماد گرامی شدیم

،وقتی رفتیم سفره تقریبا چیده شده بود ،دونوع ترشی،دو ظرف سالاد با تزئین خیلی قشنگ و سبزی و ... (راستی این رو هم بگم ما بعد از اذان ی افطار ساده مثل خرما ،شیر،آبجوش نبات می خوریم بعد نماز میخونیم و بعد از اون شام!!!)

من حدس میزدم شام مرغ و قورمه سبزی باشه که دقیقا هم همینجور بود،داشتم با اشتهای تمام سفره رو نگاه می کردم خب بلاخره نشستیم و خوردیم حالا از شوخی های سر سفره که بگذریم ،من۴بار لپم رو گاز گرفتم جوری که باد کرد و داغون شدم ولی اینقد غذا خوشمزه بود که بیخیال درد شدم و تا تونستم خوردم

بعد از شام کمک کردم وسفره رو برداشتم،توی آشپزخونه که بودم آقا مهدی(شوهر خواهرم)گفت:آیه بیا یه چیزی نشونت بدم

۱۵:۲۳۱۱
تیر

دیشب نمی دونم چرا خوابم نمی اومد تا ساعت ۳بیدار بودم کلا بعد از اون اتفاقی که برام افتاد(که شاید براتون روزی تعریف کردم)خیلی وقت ها شب ها خوابم نمی بره!

امشب خونه مادرشوهر  خواهرم برای افطار مهمونیم خواهرم حدودا یک ماه و نیمه که عقد کرده،شوهر خواهرمو خیلی دوست دارم و مطمئنم خواهرمو خوشبخت میکنه

من دومین باره که می خوام فامیلای شوهر اجیمو ببینم بار اول روز عقد بود که اصلا حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد و این بار دوم

من کلا در برابر فامیل آدم خجالتی هستم فقط در جمع دوستامه که آدم شوخی هستم ولی امشب نمی خوام خجالتی باشم و می خوام حسابی با خواهر دامادمون گرم بگیرم:)

۰۰:۴۱۱۱
تیر

امشب ،شب خیلی خوبی بود برای افطار خونه ی بهترین دوستم زهرا دعوت بو دم من و زهرا از۵سالگی با هم دوستیم،زهرا همسایه مونه و یه کوچه بالاتر از ما زندگی می کنند 

امیدوارم دوستی مون برای همیشه پابرجا باشه:)

شام قورمه سبزی بود واقعا بی نظیربوددددد،بعدشم یکم حرف زدیم و از اهدافمون گفتیم ،بعدشم یه عالمه عکس سلفی مسخره باهم گرفتیم و یه عالمه خندیدیم:)

ساعت۱۲هم برگشتم خونه

خدایا به خاطر همه چی ممنون

۱۴:۴۲۱۰
تیر

سلام 

من یه وبلاگ با همین عنوان در بلاگفا داشتم خاطرات روزمره و دیدگاهم نسبت به جهان اطرافم رو مینوشتم که متاسفانه بعد از بروز مشکل در بلاگفا وبلاگ من حذف شد و تمام نوشته هام نابود شدن ولی خب اشکالی نداره این باعث میشه که کلا گذشته را فراموش کنم و دنیای جدیدمو بسازم و در اینجا بنویسم

به امید روزهای خوب...