دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
  • ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ شب
پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۹:۳۰۲۹
دی

امروز Best friendام طبق معمول که اولین روزی که از دانشگاه برمیگردم دعوتم می کنه خونشون همین کار رو کرد و من بعد ۱ماه رفتم خونشون و طبق معمول خوب بود زهرا از خرداد پارسال تبدیل شد به Best friendام البته قبلا هم بود یعنی حدودا از ۵سالگی ولی خب من تازه اونموقعه از تمام وجودم اینو فهمیدم:)

می دونید داشتن یه دوست خوب می تونه یکی از ارزشمند ترین دارایی های انسان باشه

یه دوست که بهش اطمینان کامل داشته باشی 

یه دوست که بدونی همیشه خوبیتو میخاد

 یه دوست که شریک خنده ها و گریه هات باشه

 یه دوست که دلت براش تنگ بشه

یه دوست که خودتو از خودتم بیشتر بشناسه،

یه دوست که خیلی از حرفا رو که نمیتونی به کسی بگی رو اون با تمام وجود بشنوه 

یه دوست که ذهنتو بخون

یه دوست که خل و چل بازباتو تحمل کنه

یه دوست ک وقتی داری بهش فکر می کنی مطمئن باشی اونم داره بهت فکر می کنه

یه دوست که یادگاری هاش همیشه کنارته

یه دوست که حرفاشو باور داری

یه دوست که همیشه غر زدن هاتو میبری پیشش و اونم همیشه با صبوری می شنوه و آرومت می کنه

یه دوست که تکه 

و ....

و Best friend من چنین دوستیه

برای بی نهایت بار خیلی د و س ت ت د ا ر م 



۱۱:۳۸۲۹
دی
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
شما که نمی تونید تصور کنید من چقدر خوشحالم....
چقدر دام برای وبم تنگ شده بود
3ماهه که به خاطر یه اشتباه خیلی سطحی نتونستم وارد وبم بشم
اینقدر این چند وقت دلم می خواست از اتفاقات عجیب و غریبی که برام افتاد براتون بنویسیم و خیلی جاها ازتون راهنمایی بخوام ولی خب نشد:((((
27 امتحانام تموم شدن و الان تا 1 ماه دیگه تعطیلم
برای این یه ماه برنامه ریزی کردم و اگه انجامشون ندم ابروم پیش سارا میره...
خب الان از کجا شروع کنم 
از تفکر دوباره ی خیانت سارا...از یه قدمی بهم خوردن دوستی من و دلنیا...از خواستگاری بقالی سر کوچه...از شخصیت محبوبم استاد (ر.ص)و گرفتن بالاترین نمره توی کلاس....از تغییرات برخی از تفکراتم ... از برف بازی و بخیه خوردن پای سارا و ماجراهایی بیمارستان...از شخصیت اقای هن هن و عذاب وجدان من ......از سبک جدید اهنگایی که گوش میدم ...از مریض شدنم و .....
نمی دونم شاید بعضی از خاطرات رو نوشتم و شاید هیچ کدوم رو و فقط از اتفاقاتی که پیش رو دارم بنویسم 
درکل الان حال دلم بسی خوب است