پارت اول: دختر دایی مشغول چرخیدن توی اینستا بود و چشمش خورد به دستگاه پختن تخم مرغ!

سمت مامانش گفت: ماماااان اینو بیا ببین عصری بریم بخریم برای جهزیه ام؟

زندایی گفت: دختر دیگه بسته 100 میلیون منو گذاشتی برات جهاز بخرم

دختر دایی : بیا نگاه کن ببین بقیه چه جهیزیه هایی دارن من نصف اونا رو هم ندارم!

پارت دوم: سمانه دختر چادری و محجبه ای ، که عضو فعال بسیج دانشگاه هم هست

با دوستای بسیجیش بیرون رفته بود و داشت عکسای اون روز رو بهم نشون می داد بعد گفت به نظرت تو کدوم بهتر افتادم تا بزارمش اینستا

گفتم: تو مشکلی نداری عکست تو فضای مجازی باشه؟

گفت: ببین الان افراد غیرمذهبی عکس همه ی لحظات خوششون رو میزارن توی اینستا

بقیه فک میکنن که مذهبی ها شاد نیستن واسه همین ما مذهبی ها هم عکس لحظات شادمون رو میزارم توی اینستا. این یه کار فرهنگیه!

گفتم: پس یه عکس در حال خندیدن با برادران بسیجی هم بزارید که خدایی نکرده فک نکنن شما افراد منزوی و فراری از اقایون هستین!

پارت سوم: خانوم عکاسه و در حال عکس از طبیعت

80%کامنت های زیر پست : عزیزم لباستو (کفش ، شلوار، شال، جوراب! و زیور الات و هرچیزی که در عکس قابل مشاهده باشه) رو از کجا خریدی؟

پارت چهارم در راستای پارت اول: دختر دایی : آیه اینستا رو پاک کردم

من: چرا؟!

دختردایی: می دونی باعث میشه آدم همش خودشو با بقیه مقایسه کنه، داشتم افسردگی میگرفتم

دو روز بعد: دختر دایی در حال ساخت پیج جدید!

پارت پنجم در راستای پارت دوم: دختر و پسر ساندویچی کنار هم خوابیدن و مرز های صمیمیت رو درهم شکستن! و توضیح میدن که انسان آزاد افریده شده و فرقی میان زن ومرد نیست و وای ما چقدر خوشبختیم و زیرش هشتک زدن برای خودت زندگی کن نه نگاه و حرف های بقیه!

بعد زیرش ینفر کامنت گذاشته و نقد کرده و صاحب پیج در جواب فحش میده که بهتره سرتون توی زندگی خودتون باشه!

پارت ششم: تیتری که در اخبار پخش می شود: اینستا بی صاحب است!