دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب

موتور بابا

يكشنبه, ۲ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۲۴ ب.ظ

یادم میاد 16 ،17 سال پیش بابام یدونه از این موتور هوندا ۱۲۵ ها داشت

من و دادشمم می نشستیم جلوی بابام روی موتور، مامان و خواهرمم پشت سر بابام یدونه سبد پر از خوردنی و تنقلاتم دست مامان

پنج شنبه غروب میرفیتم خونه ی بی بی جون

یادمه همیشه کوچه ی باریک شیب دار قبل خونه ی بی بی جون بابام تعادلشو از دست میداد و طبق معمول چون من از همه کوچیک تر بودم و تقریبا روی فرمون نشسته بودم گوشه ای پرت میشدم و صدای گریم میرفت به هوا و داییم از راه می رسید و بغلم میکرد و میگفت اگه گریه نکنی میبرمت رودخونه ها

منم چشام قلب میشد و دایی رو میبوسیدم و میرفتیم خونه بی بی جون

خونه ی بی بی جونی که دایی بزرگم با پیکان سفیدش و 5 تا بچه اش میومد و خاله ام و بچه هاش با پای پیاده ودایی کوچیکم و خانومش با دوچرخه

خونه ی بی بی جون بغل رودخونه بود توی بالکن بزرگش که میرفتی پل و رودخونه رو میدیدی و یه نسیم خنک با کبوترهایی که دایی پروازشون میداد

پسرا جمع میشدن که فوتبال بازی کنن من هم گریه که میخوام بازی کنم اخرشم من رو در نقش توپ جمع کن میزاشتن :)

الان بی بی جون نیست

دایی هم نیست که وقتی گریه کنم بغلم کنه و وعده ی رودخونه رو بده

خونه ی بی بی جونم مستاجر نشسته

همه دایی ها با بچه هاشون ماشین دارن

ولی پنج شنبه ها دیگه همه خونه ی های خودشونن

دیگه کسی حیاط بی بی جون رو جارو نمی کشه تا شب رختخواب ها جفت جفت هم پهن بشه برای خواب زیر آسمون

دیگه دورهمی ها خلاصه شده توی عید نوروز

که اونم خیلی ها بخاطر مشغله هاشون نیستن

نمی دونم چی عوض شده

شاید اگه دوباره بابا موتور هوندا بخره

همه چی مثل قبل بشه...


۹۷/۱۰/۰۲ موافقین ۷ مخالفین ۰
آیه ***

نظرات  (۱۲)

۰۲ دی ۹۷ ، ۱۴:۳۴ نـــای دل
خیلی فاصله گرفتیم از اون روزها:(
پاسخ:
بله...
یه فاصله خیلی زیاد..
۰۲ دی ۹۷ ، ۱۴:۵۲ آقای سین
آخرش خیلی غم انگیزناک شد...
پاسخ:
:(
دقیقا..‌
عین من...
نه عزیز جونی هست 
نه دایی که با موتور ببرتم دریا...
اگه دختر خوبی باشم بهم ادامس دارچینی بده( ینی یادِ آدامسِ میفتم گریم میگیره)
خونه باباجی هم سوت و کورِ 
شب یلدامونم دوست نداشتم :(
پاسخ:
واقعا خاطرات خوبی بودن
اون دورانی که خیلی ازش گذشته..
امیدوارم لحظه هات سرشار از شادی باشه:)
اولاش فکر کردم میخواد همه چی خوب بره ولی هرچی به آخر نزدیک تر میشدم ؛ متوجه شدم همه چی اونطوری که فکر کردم نیست و دلم گرفت
فاصله های خیلی زیاد شدن
پاسخ:
منو ببخش که باعث شدم دلت بگیره یک آشنا جان
نمیخواستم تهش غمناک بشه ولی..
حال دلت عالی:)
یاد گذشته ها بخیر!
وقت کردی بهم سر بزن.
پاسخ:
یادش بخیر..
چشم حتما:)
روح بی بی جون شاد:))
اون روزا یه حال و هوای دیگه ای داشت...

پاسخ:
خیلی ممنونم
بله.. یه حال و هوای فوق العاده:)
۰۳ دی ۹۷ ، ۱۶:۳۷ جناب منزوی
یادش بخیر، خونه مادربزرگ، آخر هفته، زیر سقف آسمون، یادش بخیر...
خاطرهارو زنده کردید.
پاسخ:
اره واقعا یادش بخیر:)
اول : این متن مال خودتونه ؟ اگه مال خودتونه که دمتون گرم!
چون واقعا موقع خوندنش از بس خوب و بی شیله پیله گفته شده بود حس کردم خودم دارم این اتفاقا رو تجربه میکنم 
و دوم : آره واقعا ، الان همه مون رفاه داریم ولی عشق و محبت و دورهمی رو یادمون رفته ... کاش هنوزم با دوچرخه یا پیاده‌ این ور اون ور می رفتیم ولی همچنان توی یه خونه ی نقلی دور هم جمع می شدیم 
پاسخ:
مرسی پارادوکس جان
خودت خوبی ک نوشته ی منو خوب میخونی:))
واقعا کاش..

۰۷ دی ۹۷ ، ۱۳:۰۴ مِلوچِک .
ما آدما عوض شدیم:)
خواسته هامون تغییر کرده
پاسخ:
به شخصه عوض شدم ولی دلم خیلی زیاد اون روزها رو میخواد:)
۰۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۴۹ سایه بیداری

با سلام و عرض ادب :

یادم هست یک زمانی تلویزیون نگاه میکردم .

البته اون موقع فکر میکردم چیزی برای دیدن دارد .

اما خوشبختانه خیلی زود متوجه شدم

که تلویزیون چیزی به جز دروغ ندارد . منم تحریمش کردم .

بگذریم . داشتم عرض میکردم  :

یک سریالی بود به نام « اصحاب کهف » .

اگر نامش را اشتباه نگفته باشم .

در آن داستان ، پس از جنگ و گریزی که بین موحدین

و ماموران حکومت اتفاق می افتد ،

موحدین از بیم جان خود به غاری پناه میبرند

و قصه به آنجا میرسد که به خواب رفتگان ،

وقتی از خواب بیدار میشوند

، احساس گرسنگی میکنند

و یکی از یاران را برای تهیۀ غذا به شهر می فرستند .

وقتی آن شخص در مقابل خریدی که کرده ،

سکه ای برای ادای دِین به مغازه دار میدهد ،

صاحب مغازه متوجه می شود

که سکه متعلق به سیصد چهار صد سال پیش است .

لذا فورا به ماموران حکومتی خبر میدهد

و ماموران ، آن شخص را دستگیر میکنند .

و مورد بازجویی قرار میدهند .

......................

غرض از یاد آوری این داستان این بود که :

خانه ها و کاخها و شهرها و کوچه ها و خیابانها و ... تغییر میکنند

اما در ظاهر ، نه در ماهیت .

یک خانه ، هزار سال پیش هم جایی برای خوردن و خوابیدن بود

و امروز نیز .

یک کوچه هزار سال پیش هم برای عبور و مرور بود ، و امروز نیز .

یک کاخ هزار سال پیش هم برای حکومت و زور گویی و قلدری بود ،

و امروز نیز .

آنچه با دیروز و امروزشان فرق میکند ، فقط ظاهر آنهاست

اما ماهیت آنها همان بود که الان نیز هست .

اما آدمها وقتی تغییر میکنند ،

هم ظاهرشان و هم ماهیتشان تغییر میکند .

در آن فیلم ، چهار صد سال قبل ،

حکومتی بر روی کار بود که موحدین را بر نتافتند و بر آنان تاختند .

و چهار صد سال بعد ، همان موحدین چهار صد سال قبل ،

بر آن کاخ حاکم بودند ، سکه ای را بر نتافتند

و بر صاحب سکه تاختند .

اما کاخ همان بود . فقط آدمها عوض شده بودند .

آدمهایی که ظاهر و باطنشان تغییر کرده بود .

....................................

دوچرخۀ دایی با کمی تغییر ظاهری ، الان هم قابل وصول است .

موتور بابا نیز با کمی تغییر ظاهری ، باز در دسترس است .

البته با اندکی بالا بود قیمت .

خانۀ بی بی نیز باز همان است که بود .

اما بی بی و بابا و دایی و شما تغییر کردید

هم تغییر ظاهری و هم تغییر ماهیتی .

پس انتظار نداشته باشیم که با این تغییر دو سویه

باز همان باشیم که دیروز و دیروزها بودیم .

دگردیسی خود را گردن این و آن نیندازیم

که خود کرده را تدبیر نیست .

دگردیسی که به جای پروانه شدن ، پیله ور تر شدیم .

همین .

پاسخ:
واژه های من ناتوانن برای نوشتن پاسخ برای شما
فقط سپاس برای حضورتون
۰۹ دی ۹۷ ، ۲۳:۰۷ سایه بیداری
درویش را نباشد برگ سرای سلطان 
مائیم و کهنه دلقی ، کاتش در آن توان زد 
۱۰ دی ۹۷ ، ۰۳:۵۳ سایه بیداری

یاد باد آن روزگاران یاد باد

( موتور بابا )

قبلاً یک نظر « سرد » در مورد این متن بانوی بزرگوار نوشتم

که بانو لطفها فرمودند و آشکارش نمودند . که سپاسگزارم .

و اینک نظر « گرم » :

خاطره ای دلنشین ، از روزگاری نه چندان دور

با متنی مملو از کلمات و جملات ساده و بی آلایش

و صد البته یکی دو ترکیب نو و بدیع .

در نگاه اول ، خاطره و اندیشۀ دور هم بودن یک خانوادۀ نه چندان

بزرگ ، اما با دلهایی بزرگ و دریایی ، در خط خط نوشتار ، موج میزند .

 

همۀ ما شاید بارها با چنین صحنه های از موتور سواری یک خانوادۀ

کم بضاعت که تنها دارایی چرخ دار آنها برای ایاب و ذهاب ، همان

موتور مورد ذکر این خاطره می باشد ، شاهد و مواجه بوده ایم .

می توان بانو « آیه » را بر روی فرمان و یا باک بنزین همان موتور

تجسم نمود که با چشمهای شیطنت آمیز خویش ، جهان روبروی

مسیر را می کاود و در حالی که پاهای کوچکش توان حلقه بر نیم

دایرۀ باک موتور را برای حفظ تعادل ندارد ، غرق در نشاطی است که

او را از دخترکانی که پیاده در مسیر در حرکتند ، متمایز میکند و هر از

چند گاه با برگشتن و نگاه کردن در چشمهای تیز بین پدر ، جویای باز

تاب این نشاط و تمایز در چشمهای پدر می باشد .

اما این نشاط چندان نمی پاید و در سراشیبی کوچۀ باریک منتهی به

سرای  « بی بی » و با از دست دادن تعادل موتور از جانب پدر ،  

با پرتابی عاشقانه بر آغوش سرد کوچه ، چشمهای نمیدانم چه رنگی

اش ، نم اشک هدیه می گیرد از آن هم آغوشی نا میمون .

و دایی با خاک انداز تعجیل خویش ، کودک وا رفته در کف کوچه را

جمع میکند در آغوش مهر خویش .

و چشمهای دخترک « قلب » میشود( این همان ترکیب زیبا و بدیع بود

که گویا بر گرفته از تجسم کودکانه از تصاویر کارتونهای دوران کودکی

است ) از گرمای آغوش دایی و بوسه ها بر میگیرد از حَرَم جان وی

به وعدۀ تفرج در کنار رودخانه ای که نسیم خنکش

بال کبوترهای دایی را می نوازد

و « آیه » خود ، کبوتر « جَلد » آن کبوتر خانه است .

بعید نیست که تداوم جلوس بر روی باک موتور ،

« آیه » را آیه ها و خصلتهایی پسرانه بخشیده باشد

که بازی فوتبال پسرکان کوی « بی بی » و همبازی شدن با آنها ،

بر حلقۀ آرزوهای دخترک ، حلقه زده باشد .

و از این روست که او دمی چند ،

اگر چه نقش کوچک توپ جمع کنی ،

و لیکن نقش پسر میزند در عالم دخترانۀ خویش .

این نوشتار پلی است که « آیه » بین امروز و خاطرات دیروزش میزند

و عبور دوباره از روی این پل ، گویا آرزویی دست نیافتنی برای وی

می باشد که هر چقدر از زمان « باک سواری » دورتر می شود

وصول به آن برایش بعید می نماید .

اما هنوز این بی باکی را دارد که حداقل

وصول آرزویش را در بازتاب یاد آوری خاطره ای بداند

که چندان هم از آن دور نشده است .

و در خیالی زیبا و دلنشین :

« شاید اگر دوباره بابا موتور هوندا بخره

همه چی مثل قبل بشه ... »

......................

با همۀ سادگی متن ، بسیار زیبا و دلنشین نگاشته شده

که ارادت و تعظیم خالصانۀ بنده را بر انگیخت .

قلمتان شیوا و کلامتان همواره گیرا .

سایه های بیداری

سحرگاه دوشنبه 10 دی 97

پاسخ:
من با خوندن این نظر چشام بسییی قلب شد:)))
خیلی خیلی خیلی ممنونم بانو
من خیلی خیلی خیلی خوشحالم بابت این نظر 
بابت این نگاه زیباتون
بابت همه چی:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">