یادم میاد 16 ،17 سال پیش بابام یدونه از این موتور هوندا ۱۲۵ ها داشت

من و دادشمم می نشستیم جلوی بابام روی موتور، مامان و خواهرمم پشت سر بابام یدونه سبد پر از خوردنی و تنقلاتم دست مامان

پنج شنبه غروب میرفیتم خونه ی بی بی جون

یادمه همیشه کوچه ی باریک شیب دار قبل خونه ی بی بی جون بابام تعادلشو از دست میداد و طبق معمول چون من از همه کوچیک تر بودم و تقریبا روی فرمون نشسته بودم گوشه ای پرت میشدم و صدای گریم میرفت به هوا و داییم از راه می رسید و بغلم میکرد و میگفت اگه گریه نکنی میبرمت رودخونه ها

منم چشام قلب میشد و دایی رو میبوسیدم و میرفتیم خونه بی بی جون

خونه ی بی بی جونی که دایی بزرگم با پیکان سفیدش و 5 تا بچه اش میومد و خاله ام و بچه هاش با پای پیاده ودایی کوچیکم و خانومش با دوچرخه

خونه ی بی بی جون بغل رودخونه بود توی بالکن بزرگش که میرفتی پل و رودخونه رو میدیدی و یه نسیم خنک با کبوترهایی که دایی پروازشون میداد

پسرا جمع میشدن که فوتبال بازی کنن من هم گریه که میخوام بازی کنم اخرشم من رو در نقش توپ جمع کن میزاشتن :)

الان بی بی جون نیست

دایی هم نیست که وقتی گریه کنم بغلم کنه و وعده ی رودخونه رو بده

خونه ی بی بی جونم مستاجر نشسته

همه دایی ها با بچه هاشون ماشین دارن

ولی پنج شنبه ها دیگه همه خونه ی های خودشونن

دیگه کسی حیاط بی بی جون رو جارو نمی کشه تا شب رختخواب ها جفت جفت هم پهن بشه برای خواب زیر آسمون

دیگه دورهمی ها خلاصه شده توی عید نوروز

که اونم خیلی ها بخاطر مشغله هاشون نیستن

نمی دونم چی عوض شده

شاید اگه دوباره بابا موتور هوندا بخره

همه چی مثل قبل بشه...