از یه جایی به بعد

دیگه نتونستم ناراحتی هامو، بغض هامو، دردودل هامو به کسی بگم

نه اینکه دوست نداشته باشم

نمیتونستم...

حتی گاهی به خدا هم نمی تونستم بگم

می گفتم خدا تو که می بینی دیگه چرا بگم ناراحتت کنم

حتی گاهی حوصله اینکه به خودمم بگم نبود

حواسمو پرت می گردم و تهش با ی لبخند میشتمش و....

بگذریم:)

.

.

.

صدای دعوت نامه خدا میاد

صدای اذان:)