دختر پر جنب و جوشی بود

درست مثل من

همین مسئله هم باعث دوستی ما شد

وقتی باهم بودیم خیلی خوش میگذشت

کلا فروغ تنها هدف زندگیش خوش گذروندن بود

وضع مالیشونم خیلی خوب بود

ولی زمان که گذشت خیلی چیزها رو راجبش فهمیدم

اینکه سر کوچیک ترین مسئله ای ناراحت میشه

توقعات و انتظاراتش از اطرافیانش خیلی زیاده و...

در واقع چیزهای که اون بهشون می گفت مشکل برای من یه مسئله ی پیش و پا افتاده بود

یه روز جای یه زخم روی دستش رو بهم نشون داد و گفت: آیه این جای خودکشی، همیشه دوست داشتم بمیریم !

چند وقت بعدش خبر رسید نامزد کرده

پسر خیلی خوبی بود و فروغ از انتخابش خیلی راضی بود

یه روز که کنار رودخونه نشسته بودیم و داشت گالری گوشیمو نگاه می کرد

گفت: آیه این دوستت فوت شده؟!!!

گفتم : آره

گفت: وای حتما خیلی ناراحت شدی بابتش

گفتم : خب اره طبیعیه، ولی زندگی که معلوم نیست چقدر قراره توش زندگی کنی ارزش ناراحتی نداره:)

گفت : من یادم نمیاد از کی ولی همیشه دوست داشتم بمیرم..

خ

و

ش

ب

خ

ت

ی

واژه ای که بعضی ها هیچ وقت لمسش نمی کنن و برخی با تک تک نفس هاشون حسش می کنن

اینکه کسایی مثل فروغ در عین اینکه بظاهر همه چیز دارند ولی هیچ چیز ندارند نمیدونم علتش چیه

شاید ..

نمیدونم

شما بگید

اصلا شما بنظرتون آدم خوشبختی هستین و اگه آره چرا !؟