چقدر از این زاویه زیبایی!

من درست روی صندلی چهار گوش کتابخانه نشسته ام همان جای همیشگی

یادت هست بعد از کلاس تجزیه می رفتیم و یک عالمه خرت و پرت میخریدیم و بعد می امدیم کتابخانه درس را باهم میخواندیم میخندیدم وبحث میکردیم و همیشه از طرف بقیه تذکر می شنیدیم و به جای عذرخواهی به صورتشان لبخند میزدیم و با ان ها هم دوست میشدیم

ولی دوستی من و تو از جنس دیگری است

از جنس همان شکوفه های صورتی که از پنجره ی کتابخونه بهشان زل میزدیم

یادت هست!؟

ما باهم خیلی فرق ها داشتیم تو بچه ی بالا شهر تهران بودی با پدرمهندس و مادر دکتر

و پدر و مادر من دیپلمه بودن 

مادر من کل دل مشغولی اش جا افتادن ابگوشت بود و ماندن در انتخاب کاسه ی مسی یا چودن

ولی مادر تو احتمالا دل مشغولی اش عمل چندساعته بود

تو چشمان ابی داشتی با موهای بور 

و من چشم های قهوه ای با موهای مشکی مشکی

ولی چیز ک باعث دوستی ابد و یک روز ما میشد 

این بود ک من و تو همه چیز رو زیبا میدیدم 

همه چیز رو 

از خوشحالی بابت باز شدن شکوفه ی گوشه ی حیاط دانشگاه جیغ میکشیدیم 

به حرف ها و افکار منفی بقیه میخندیدیم 

در سرویس بهداشتی دانشگاه اب بازی میکردیم

سربه سر حراست دانشگاه میگذاشتیم

همین نگاه زیبا به دنیای زیبا با ادم های نه چندان زیبا

باعث شد من به سمت عکاسی بروم 

و تو به سمت نقاشی

من زیبایی ها رو در دوربینم ثبت میکردم

و تو در بوم نقاشی ات

هردویمان دوست داشتیم شاهزاده ی سوار بر اسبمان هنرمند باشد 

میخواستیم او هم شباهتش باما زیبا دیدن جهان باشد ک همین کافی بود برای زیبا زندگی کردن

 دوست خیالی من 

کاش واقعا بودی 

به بودنت نیاز دارم 

از تنهایی زیبا دیدن خسته شده ام