دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
  • ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ شب
پربیننده ترین مطالب

نوشتن!

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۵۵ ب.ظ

داشتم فکر میکردم

به ۶،۷سال پیش


اونموقعه ها یه دفتر خاطرات داشتم مرتب میرفتم سراغش و داخلش مینوشتم 

همیشه یه جوری می نوشتم ک انگار مخاطبی وجود داره و قراره این ها رو بخونه(همچین حس بزرگ پنداری می کردم ک بعدا قراره معروف شم؛)


بعدا یه ایمیل داشتم و یه مخاطب ناشناس

باهاش خیلی حرف میزدم

حس جودی و بابا لنگ دراز رو داشت

بعد فهمیدم پسر کلی چیز بهش گفتم و دیگه پیام ندادم بهش (همچین ادم بیخودی بودم)

البته ی سال پیش بهش ایمیل دادم که دلم برات تنگ شده مخاطب ناشناس و مظلوم ما

ولی جوابی نیومد و گمان کنم که دیگه هم نیاد

بعدش با وبلاگ اشنا شدم

خوره نوشتن پیدا کرده بودم

می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم

هرچقدر می نوشتم بجای اینکه مغزم خالی تر بشه پرتر میشد 

بعد با اینستا اشنا شدم

علاوه بر نوشتن حالا عکسم اضافه شد 

فهمیدم به عکاسی بسی علاقه مندم؛)

رفتم مدرک عکاسی گرفتم و تو ی نمایشگاه شرکت کردم و کلی ذوق و ...

و تو همون بین یهویی ی کانال زدم

متن های عاشقانه ای با مخاطب خیالی می نوشتم

چیزهایی ک دوست داشتم

و اما یهویی

الان دختری ام که نمینویسه

و عکس نمیگیره

و منتظر یه معجزه است!

آدم گاهی به یه جایی میرسه که حس میکنه باید ینفر کنارش باشه تا بتونه هم قدم با اون قدم برداره

شایدم پرواز کنه

سبک بشه 

و ...

اون ینفر جاش خالیه

+حالا فک نکنید اگهی شوی (شوهر) یابی زدم

صرفا جهت نوشتن بود :دی


۹۷/۰۸/۰۸ موافقین ۲ مخالفین ۰
آیه ***

نظرات  (۴)

ممنون
پاسخ:
خواهش میکنم
چرا حالا:/
ممنون
پاسخ:
چراا ممنون؟!
:))

از شوخی که بگذریم.. سلام.. منم یه دفترچه خاطرات داشتم.. واسه موقعی که راهنمایی بودم.. الانا که نگاهش میکنم.. کلی خاطرات زنده میشن.. البته توش زیاد خاطرات نوشته نشده ها :| کلا همینطوری که ورق میزنم و اینا مثلا اون موقع ها میاد تو ذهنم.. :)

اَاَاَ.. ایمیل ناشناس.. :) دیدین آدما ناشناس که هستن با هم راحت صحبت میکنن و.. ولی همین که آشنا بشن.. حالا اگه حرف زدن !! آخی.. پس مخاطب ناشناس رفت.. :( فک کنم دچار شکست عشقی شد وقتی شما بهش چیز میز گفتین.. :)

ماجرای اینستا چقد جالب بود.. کلا یه تغییر خاص توی شما ایجاد کرد.. :)

آخرش غمناک شد.. :( اون یه نفر جاش خالیه.. :(

به امید خدا یه روزی میاد و شما براش می نویسید و با هم عکس های قشنگ می گیرید.. :)
پاسخ:
خدا عاقبت نظر سوم رو ختم به خیر کنه:)
سلام
در جواب خط اخر
خدا از دهنتون بشنوهههه (همچین ترشیده نیستم ها:دی)
خب حالا برم سراغ خط های بالایی(معلوم نباشه بابت آرزوتون ذوق زده شدم خخ)
کلا چیزایی ک آدم رو یاد قدیم ها بندازه خوبه
اره این ناشناس ها گاهی خیلی خوبن 
بنده خدا شکست عشقیشو نمیدونم ولی ادم خوبی بود فک کنم امیدوارم حالش خوب باشه
غمناک نشد ک اگهی شوی یابی بود خخ
نوشتن یه جورایی ثبت کردن افکار هست، کمترین فایده اش اینه بعدها میتونی ببینی چطور فکر میکردی و چطور داره تغییر میکنه فکر و خیالت :)
پاسخ:
بله 
کلا چیز خوبی است:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">