داشتم فکر میکردم

به ۶،۷سال پیش


اونموقعه ها یه دفتر خاطرات داشتم مرتب میرفتم سراغش و داخلش مینوشتم 

همیشه یه جوری می نوشتم ک انگار مخاطبی وجود داره و قراره این ها رو بخونه(همچین حس بزرگ پنداری می کردم ک بعدا قراره معروف شم؛)


بعدا یه ایمیل داشتم و یه مخاطب ناشناس

باهاش خیلی حرف میزدم

حس جودی و بابا لنگ دراز رو داشت

بعد فهمیدم پسر کلی چیز بهش گفتم و دیگه پیام ندادم بهش (همچین ادم بیخودی بودم)

بعدش با وبلاگ اشنا شدم

خوره نوشتن پیدا کرده بودم

می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم

هرچقدر می نوشتم بجای اینکه مغزم خالی تر بشه پرتر میشد 

بعد با اینستا اشنا شدم

علاوه بر نوشتن حالا عکسم اضافه شد 

فهمیدم به عکاسی بسی علاقه مندم؛)

رفتم مدرک عکاسی گرفتم و تو ی نمایشگاه شرکت کردم و کلی ذوق و ...

و تو همون بین یهویی ی کانال زدم

متن های عاشقانه ای با مخاطب خیالی می نوشتم

چیزهایی ک دوست داشتم

و اما یهویی

الان دختری ام که نمینویسه

و عکس نمیگیره

و منتظر یه معجزه است!

آدم گاهی به یه جایی میرسه که حس میکنه باید ینفر کنارش باشه تا بتونه هم قدم با اون قدم برداره

شایدم پرواز کنه

سبک بشه 

و ...

اون ینفر جاش خالیه

+حالا فک نکنید اگهی شوی (شوهر) یابی زدم

صرفا جهت نوشتن بود :دی