امروز صبح قرار شد با خانواده صبحانه رو ببریم کنار رودخونه بخوریم 

وقتی رسیدیم تا چشم کار میکرد روی زمین اشغال بود 

داشتیم دنبال ی جای تمیز میگشتیم که 

یه مرد با لباس سبز شهرداری رو دیدیم با دو پاکت بزرگ زباله

پدرم باهاش سلام و احوال پرسی کرد و خسته نباشید گفت 

ما نشستیم و مشغول خوردن صبحانه شدیم و 

اون مرد هنوز در حال کار کردن بود 

بعد صبحانه پدرم بهش گفت ک سیستم ابیاری اینجا مشکل داره و فقط اب داره حروم میشه 

مرد ی اهی کشید و گفت این علف مثل ادمیزاد میمونه بشینی روش نفسش میگیره واسه همین هرچقدر اب بهش بدی زرد و پژمرده است،تازه اینا علف ها از امریکا اومدن مگرنه ک حالشون خراب تر بود تازه با این همه اشغالی ک روشونه

پدرم گفت اره واقعا سطل اشغالم ک زیاد هست نمیدونم چرا میندازن زمین

مرده گفت حاجی از ساعت ۳شب تا همین الان ک ۹صبحه دارم تمیز میکنم تازه نصف پارک تمیز شده حقوقمم دوماهی هست ندادن ولی من بخاطر اونا ک نه بخاطر این سبزه و درختا تمیز میکنم،تمیز میکنم ک مردم بیان ی هوای سالم نفس بکشن،میدونی حاج آقا همین علف ها رو ببین پی به قدرت خدا نمیبری؟

همین قدری که من به اینا وابستم مطمئنم ایناهم بلاخره وابستگی های دارن البته نه مثل ما آدم ها

ظریف تر و قشنگ تر 

ک میشینی زیرشون و دوست داری نفس عمیق بکشی

 اونوقت وقتی میبینم این جون ها قلیون میکشن این قلبم درد میگیره

میرم باهاشون حرف میزنم ک خدا مجانی هوای پاک بهت داده تو پولی هوای خراب می کشی؟

اوناهم ک به من پیرمرد محل نمیزارن

مرد گفت و گفت..

بعدشم دوباره مشغول کارش شد

قامتشو خم میکرد و اشغال ها رو برمیداشت 

یه مرد قامتشو خم میکرد بخاطر اشغال های ما

حواسمون باشه

یه مرد...