اینجا در راه اهن مشهد 

پر از دلتنگی ام

رفتن از شهر عشق

رفتن از دیار عاشقان

سخت جانسوز است

زیارت را اگر پای زیارتم بگذاری ک قبول نیست 

ولی پای مهربانی ضامن اهو ک میگذارم امضای قبولی زیرش خورده است.

خاطره ای عجیب داشت این سفر 

سرگذاشتن روی شانه ی «او»

شنیدن هوای نفس هایش در حرم

چ زیبا سفری بود 

«او»ی من الان اینجا نیست در جایی با ۱۲ساعت فاصله 

ولی خاطره ی او اینجاست 

و رفتن از اینجا یعنی دلتنگی 

دلتنگی محض

جوری ک جدا میشوی از حلقه دوستانت

جدا میشوی با بغضی برای دور شدن از حرم

دور شدن از خاطره ی یار

کاش میشد قدم زد 

راه رفتن نه کاش میشد قدم زد ب مقصدی نامعلوم برای تقسیم دلتنگی ات با سنگ فرش ها 

تنها دلخوشیم رفتن ب خانه است

بو کردن دست های مادرم

بوسیدن دست پدرم

رفتن ب اغوش خواهرم 

و دیدن دوست های دلتنگم

چقدر دنیای عجیبی است

هر ثانیه دل میکنی از دوست داشتی های زندگیت 

و دوست داشتنی های جدید انتخاب میکنی

تا بتوانی ب نفس کشیدنت ادامه دهی 

تا بتوانی قدم ک نه

راه بروی ب سمت جایی ک باید بروی