پیش دوتا از دوستام بودم 

بعد دوستم «ز»ب دوستم«ف»گفت:دیشب چندتا شمع تو اتاقم روشن کردم و ی اهنگ غمگین از یاسر بینام گذاشتم و شروع کردم ب گریه 

بعد من گفتم:چرا؟؟؟؟

«ز»گفت:هیچی فضا خیلی رمانتیک بود

«ف»گفت :مگه تو از این کارا نمی کنی؟

گفتم:نه اخه چرا باید الکی گریه کنم؟؟آدم خودش چ بخواد چه نخواد ی مشکلاتی براش پیش میاد ک اشکش دربیاد حالا ما بریم ب استقبال گریه؟

«ز»گفت:آیه خیلی بی احساسی

و بعد شروع کردن ب ادامه ی حرفاشون

منم هاج و واج مونده بودم و با خودم گفتم شاید واقعا بی احساسم 

منم شب شد رفتم تو اتاقم. چراغا رو خاموش کردم و چندتا شمع روشن کردم نشستم رو تختم و تلاشم رو میکردم ک اشکم دربیاد!!!اما تنها نتیجم این بود ک کار بازیگرا واقعا سخته

ک یهو دیدم سایه ام افتاده رو دیوار 

یهو یاد بچگی هام افتادم ک من و داداشم وقتی برق ها میرفت چقدر ذوق زده میشدیم و با سایه هامون چقدی شکل های مختلف درست میکردیم و بازی می کردیم

من ب شکل های مختلف سایمو انداختم روی دیوار و ی عالمه عکس انداختم و ب یاد بچگی هام شاد شدم:))

و با خودم گفتم اگه احساسی بودن ب این چیزاست ک میخام همیشه متهم به بی احساسی بشم

پینوشت:برای داشتن ی روز خوب منتظر اتفاق های فوق العاده نباشید لبخند بی بی با چین های صورتش یعنی ی روز خوب 

شاید شعار باشه ولی یکی از اصل های زندگی منه:))