من ی عالمه حرف دارم ک بنویسم ولی نمی تونم چکار کنم اخه می خوام بنویسمممم

حتی میام پست هاتون رو می خونم ولی حس نظر گذاشتن رو ندارم 

مثل ی بیماری نادر میمونه ک نتونی چیزی بنویسی 

مثلا دیروز زهرا بهم پیشنهاد داد ک توی مسابقه ی خندوانه شرکت کنم

مسابقه ی کتابخوانی ک ۱۰تا کتاب رو معرفی کردن و با جواب ب سوالات هر کتاب توی جایزه ی ۱۱۰میلیونی شرکت داده می شوید 

منم خیال پردازی کردم ک اگه برنده شدم ی کافه کتاب بزنم(البته باقی پول رو ک نیاز هست رو هم خیال پردازی کردم ک دارم)

کافه کتاب ی جایی ک همراه سفارش ی کتاب هم برای خواندن سفارش داده میشه 

البته ب صورت امانت 

و افراد می تونن مثلا حین خوردن یک قهوه کمی هم از کتاب جاناتان مرغ دریایی هم بخونن

و ی عالمه ایده های مختلف تو ذهنم اومد از قرار های هفتگی تو کافه کتاب برای بردن کتاب پیش بچه های سرطانی و ...

تا ایده هایی برای بیشتر شدن کتاب ها

بلاخره دنیای خیال و ادم تا هرجایی دلش بخواد میتونه سیر پیدا کنه 

البته بخش ناقلای ذهنم‌تو همون کافه هم ی شوهر پیدا کرد:دی

همین بست فرند ما‌ توی طرح جمع کردن مواد پلاستیکی برای ساختن ویلچر برای افراد نیازمندهم شرکت کرده و تا حالا۷۷۲در نوشابه جمع کرده ک بخش بیشترشون توی مسافرتش ب شمال بوده 

مثلا میگه توی پارک جنگلی در عرض نیم ساعت توی ی فضای محدود۱۳۰تا در نوشابه جمع کرده(خیلی تاسف باره البته)

پینوشت :طی کشف جدیدم وقتی تو حیاط آواز می خونم همسایه ها میشنوند چون وقتی کارگر همسایه کناری تو حیاط اواز می خوند من صداشو میشنیدم و به همین خاطر تنها ب آواز خوندن توی حمام بسنده کردم

پینوشت ۲:دقت کردید الکی مثلا من‌ هیچی نمی تونستم بنویسم