امروز ساعت ۶میریم اصفهان 

ی مسافرت نیمه اجباری

دیروز عمم ک شاهین شهر زندگی میکنن زنگ زد 

عمه :سلام خوبی آیه

من:ممنون عمه جان حال شما!؟

عمه‌:ممنون پس چرا نمیاید اصفهان ما هفته ی دیگه میام‌ دزفول فردا بیاید برگشتنی هم باما برگردید

من:نه مزاحم نمیشم

عمه:(لحن صداش یکم جدی تر و ی کوچولو عصبی تر )مزاحمت چیه بلیط بگیرید بیاید دیگه

من:اخه..

عمه:اخه ماخه نداره هرچی‌من گفتم انگار چکار میخایید کنید(اینجا دیگه احساس کردم پرده ی گوشم سرجاش نیست)

من :چشم عمه جان اخه بیایم ب دو دوز تعطیلی میخوریم جمعه و شنبه خاهرم رو ک‌میشناسی برا بازار میره جایی

عمه:خب سه شنبه ک اینجا باشید ،سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه میرید بازار بعد اون دو روز میرید جاهای دیدنی بعدشم میرید بازار(اینجا من تلفن رو‌ دومتر‌ دورتر گوشم گرفته بودم)

من:چشم‌عمه‌هرچی‌شما بگید

عمه:افرین ب بابات بگو بلیط بگیر

من:چشم باشه

عمه:خب خبرشو بده خداحافظ

من:چشم باشه خداحافظ!

و این شد ک ما یهویی در حال رفتن ب اصفهانیم 

خدایی به جای اقای ظریف عمه من میرفت برای توافقات هسته ای امریکا فقط میگفت چشم!