قبل تر ها موهایم را شانه میزدم که فقط شانه زده باشم

اما حالا شانه میزنم تا از ریختن موها روی شانه هایم لذت ببرم ،گاهی مادرم را می گویم ببافتشان و دست های مهربانش را مهمان موهایم کن و گاهی خرگوشیشان می کنم تا در اغوش خاطرات بچگی بروم

قبل تر ها به لباس هایم‌ هیچ حس خاصی نداشتم چون فکر میکردم علاقه به این چیزها یعنی دنیا پرستی

اما حالا همه لباس هایم را دوست دارم و بعضی را کمی بیشتر،به لباس هایم عطر میزنم،مرتب در کمد میگزارم اما بهشان وابسته نمی شوم 

هر چند وقت یکبار لباس هایی که نو هستند و بیشتر دوستشان دارم به کسانی می بخشم که نیاز دارند و با لبخندشان عشقی فراتر از عشق به لباس هایم را مهمان قلبم می کنند

قبل تر ها آسان می گذشتم از شاخه ای که کج شده و دارد می شکند فکر می کردم حتما تقدیر این شاخه این گونه است که خم شود و بشکند و بر زمین بیفتد و خشک شود 

اما حالا می گویم شاید تقدیر این است که شاخه را با دستمالی ببندم شاید بر زمین نیفتد و جوانه بزند و دوباره سبز شود و باز سبز شدنش گنجشک ها را خوشحال کند و من را نیز

قبل تر ها از کنار بچه های فال فروش ساده می گذشتم،بچه ای که به چشم هایم زل می زد و فقط از من خرید یک فال را انتظار داشت و من ساده و بیرحمانه می گذشتم و می گفتم به فال اعتقادی ندارم

اما حالا به چشم های ان بچه لبخند میزنم و چند فال ازش می خرم و فقط یکی را می برم و با برق شادی که در چشم هایش می بینم کل شادی های دنیا را هدیه می گیرم 

و اینگونه با چیز های ساده عشق را صاحبخانه ی قلبم می کنم