دلم تنگ شده است

برای تمام فال حافظ گرفتن هایمان کنار شومینه وقتی که من برایت یک استکان چای می آوردم و تو با لبخند میگفتی نیت کن ،من چشمهایم را می بستم و تو برایم فال می گرفتی و انگار که نیت را فهمیده باشی همیشه فال را جوری برایم معنی می کردی که یعنی به هدف و آرزویت میرسی

و بعد به لبخندم لبخند می زدی

دلم تنگ شده است

برای باران هایی که نوید دویدن من و تو در زیر باران و خیس شدن را داشت و بعد خسته شدن و گوشه ای ایستادن و تو برایم از عشق بگویی از عشق به باران به آسمان به خداااا

دلم تنگ شده است

برای وقت هایی که می آمدی در اتاق من و باهم کتاب می خواندیم و باهم می خندیدیم و گاهی گریه و همیشه اخر کتاب ها را جوری که خودمان دوست داشتیم تمام می کردیم

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده پدر...

خیلی خاطره ها که انتظار می کشم برای تکرارشان...