داشتم به این فکر می کردم که من چه شخصیتی داشتم و الان چجورم در کل من زیاد به «من» وجودم فکر می کنم زیاد از خودم سوال می پرسم و ذهنم رو درگیر می کنم و کلا یکی از سرگرمی های زندگی منه:)

از ۵،۶سالگی ام یادم می آد از بازی کردن با داداشم ختم همیشگیش به دعوا ،از طرفداری کردن های خواهرم از من،از وابستگی شدید به مامانم،از رفتن به پارک با پدرم 

از عاشق آسمون بودن

از اینکه هیچ علاقه ای نه به عروسک داشتم و نه به خاله بازی و .... به خاطر همینم معمولا با پسرا بازی می کردم 

از دوچرخه سواری های هر شبم با پدر که جز بهترین خاطراتمم

از دوستی با حسین تا سال سوم دبستان که مامانم گفت دیگه زشته باهاش دوست باشی و منم یکی از سخترین لحظات زندگیم بود که چه جور این خبر رو بهش بدم!

از رفتن به روضه ها با مادرم و شروع مذهبی شدنم

ازدوره ی راهنمایی و دوست شدنم با شیطون ترین بچه های کلاس و شروع شیطونی های خودم؛))

از چادری شدنم و عاشق سیاهی چادرم شدن

از سیاسی شدنم توی دوم راهنمایی زمان انتخابات و طرفداری شدید از احمدی نژاد 

از شروع روی اوردنم به شعر و نوشته ی طنز انتقادی و برنده شدن توی یه مسابقه ی کشوری

از اشنا شدن با کتاب های دفاع مقدس و عاشق مناطق جنگی و شهادت

از رفتن به رشته ی ریاضی و ارزوی مهندس شدن

از روحیه شکست ناپذیرم

از رفتن به مدرسه تیزهوشان و اولین مواجه با روزهای سخت 

از اشنا شدن با نامردی به خاطر درس و نمره

از درس خوندن برای کنکور و ارزوی قبولی در دانشگاه الزهرا تهران برای دوری از پسرها!

از بیخیالی برای کنکور بعد از عید سال چهارم و وارد شدن توی فضای چت و بحث ادم شناسی!!!

از هدفدار شدنم بعد از اشنایی با شهدای هسته ای

از قبول شدن توی دانشگاه شهر دیگه و دوری از خانواده

از شروع خل و چل بازی هام توی خوابگاه

از رشته ی شیمی و لطف خدا

از نزدیکی به سارا و طعم خیانت 

از اهنگ گوش دادن های قبل خواب

از دو هفته ای که تا مرز افسردگی رسیدم برای اولین بار در زندگیم و بعدش بهترین تابستون زندگیم

از عاشق خانواده و بست فرندم!

از شروع عکاسی به صورت نیمه جدی!!!

از بخشیدن سارا 

از شناخت ادم ها 

از دید تازم نسبت به خوب بودن

از تنهایی به دوش کشیدن سختی ها

ازماجراجوریم هام با سارا

از نفرتم از دروغ

از همیشه شاد بودن!

از اجتماعی شدنم ....

از اشتباهاتم در مورد اعتماد...

و ...

خیلی جالبه مثل یه فیلمه 

به ی نفر گفتم اگه بخای من رو تعریف کنی توی یه جمله چی می گی!؟

گفت تو یه دختری که در عین سادگی و نداشتن هیچ گونه پیچیدگی ولی در عین حال شبیه هیچ کسی نیستی و خاصی...

شاید تعریف درستی باشه 

اما تعریف خودم چیز دیگه ای که توی پست های بعد میگم:)

من توی زندگیم بیشتر از هرچیز تلاش کردم روی عقایدمو و طرز فکرم کار کنم هیچ چیز رو الکی نپذیرفتم و هیچ چیز رو ساده بدست نیاوردم 

امیدوارم تا اینجا راه رو درست اومده باشم