وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
شما که نمی تونید تصور کنید من چقدر خوشحالم....
چقدر دام برای وبم تنگ شده بود
3ماهه که به خاطر یه اشتباه خیلی سطحی نتونستم وارد وبم بشم
اینقدر این چند وقت دلم می خواست از اتفاقات عجیب و غریبی که برام افتاد براتون بنویسیم و خیلی جاها ازتون راهنمایی بخوام ولی خب نشد:((((
27 امتحانام تموم شدن و الان تا 1 ماه دیگه تعطیلم
برای این یه ماه برنامه ریزی کردم و اگه انجامشون ندم ابروم پیش سارا میره...
خب الان از کجا شروع کنم 
از تفکر دوباره ی خیانت سارا...از یه قدمی بهم خوردن دوستی من و دلنیا...از خواستگاری بقالی سر کوچه...از شخصیت محبوبم استاد (ر.ص)و گرفتن بالاترین نمره توی کلاس....از تغییرات برخی از تفکراتم ... از برف بازی و بخیه خوردن پای سارا و ماجراهایی بیمارستان...از شخصیت اقای هن هن و عذاب وجدان من ......از سبک جدید اهنگایی که گوش میدم ...از مریض شدنم و .....
نمی دونم شاید بعضی از خاطرات رو نوشتم و شاید هیچ کدوم رو و فقط از اتفاقاتی که پیش رو دارم بنویسم 
درکل الان حال دلم بسی خوب است