خواهرم رفته بود کتابخونه

یه رمان اورده بود به اسم «خلوت شبهای تنهایی»

که روی جلد کتاب نقاشی ی زن با چندتا شمع بود

فک می کردم که اینم مثل اون رمان هایی که آخرش به عشق بی مفهومی ختم می شه که نویسنده تنها راه جذب خواننده رو وصف صحنه های ........

از کج سلیقی خواهرم تعجب کردم

فردا عصر بابام به خواهرم گفت کتاب خوبی انتخاب کردی‌ داستانی درباره ی فقر

و من تعجب کردم،بابام که تعجبمو دید کتابو داد دستم و گفت:یه نگاهی بهش بنداز

بالای فصل۱کتاب شخصی با خودکار نوشته بود:وقف

به نیت اموات و سلامتی در (هر)چه سریعتر بیماران و ظهور امام زمان و باز شدن گره های بسته ی عموم مردم. صلوات

بلند خندیدم گفتم نگاه کن چی نوشته فک کرده کتاب دعا وقف کرده اخه رمان....

مامانمم خندید

فردا وقتی مامان و بابام رفتند قبرستان 

من از سر بیکاری کتاب رو باز کردم 

رسیدم صفهه ی ۷۸خداروشکر کسی نبود و قطرات اشکمو نمی دید

«من گرسنگی و برهنگی نکشیدم اما هر روز شاهد شکسته شدن غرور مردی بودم که برای امرار معاش تاکمر خم میشد و برای گرفتن انعام خرده فرمایشات دیگران را انجام می دادو...»

هی به خودم نهیب می زدم چته چرا گریه می کنی 

من خودم بارها آخر شب که از گردش می اومدیم توی راه مردی رو میدیدم که دستشو کامل توی سطل زباله کرده بود

و اقعا وقتی مردی غرورش را زیر پا می گذارد چقدر می تواند دردناک باشد

بارها زنی رو دیده بودم که روی ویلچر بود و روی پایش بسته ای جوراب بود و پسر۷،۸سالش با شوق ویلچر سنگین مادرش رو جابه جا می کرد

نمی خوام چیزایی بگم که اشک شما سرازیر بشه

اصولا هیچ گاه توی بیان احساساتم به طور کامل موفق نبودم

نمی خوام ادعا کنم کسایی که طعم فقر رو چشیدند کاملا درک کردم

فقط می خوام بگم حالم عوض شد و

 خودمو مدیون می دیدم،مدیون کسایی که طعم فقر رو چشیده بودند و حتی مسخره کردن کسی که کتاب رو وقف کرده بود

یدفعه تمام بدنم یخ کرد

رفتم توی حیاط ،از باد گرمی که صورتمو نوازش می کرد بر خلاف انتظار لذت بردم

زل زده بودم به آفتابی که درست روبه رویم بود و داشت غروب می کرد

هنوز بغض مهمان گلویم بود