ساعت۱۲:۳۰بود دیگر چشم هایم از خواندن رمان«بادبادک باز»خسته شده بود گوشی را بستم و سرم را روی بالشت گذاشتم 

غرق در افکارم شدم

غرق در حسن و امیر دو شخصیت رمان

غرق در اداب و رسوم مردم افغانستان

غرق در تفکر برتری به خاطر مال

باز هم من یک کتاب خوندم که وارد دنیای انبوه افکار و پرسش ها شوم!

سرگیجه ای نیز از ابتدای شب بامن همراه بود و به این زودی ها قصد رفتن نداشت

آه از گرفتگی دماغم خسته شدم

دلم برای بو کردن بوهای خوش تنگ شده

مخصوصا بعد از ادکلن و اسپری خوش بویی که از شوهر خواهرم به مناسبت روز دختر هدیه گرفتم و هنوز موفق به فهمیدن بویشان نشدم

بازهم یک غلت دیگر خوردم

گوشیمو روشن کردم به ساعتش خیره شدم ساعت۱:۳۰شده بود

هنوزهم چیزاهایی مثل ارباب و نوکری و کدخدا و ... وجود دارد فقط اسمشان تغییر کرده

یعنی میشد پول وجود نداشت 

آه ک چقدر از پول بیزارم

یعنی میشد حتی مبادله ی کالا به کالا هم نبود

آه چ حرف چرتی...

چرا میشه

اگر هیچ کس به خاطر هیچ چیز از کسی پول نمی گرفت 

هیچ پولی رد و بدل نمیشد

مثلا میوه فروشی رایگان میوه میداد

به پولی احتیاج نداشت

چون مثلا نجار رایگان براش کمد ساخته بود

همه کار میکردند 

کم کم همه سطح زندگیشان مساوی می شود

تنها قانون این است ک همه کار کنند

بازهم غلتی دیگر

گلویم خشک شده بود

بازهم گوشیم را روشن کردم ساعت۲:۳۴

بلند شدم و نشستم چرا خوابم نمیبرد

پاهامو بغل کردم

چند صلوات فرستادم چون امشب با خدا حرف نزده بودم و. هنوز نیز حوصله حرف زدن پیدا نکرده بودم 

نه امکان نداره بدون پول...

بلند شدم و رفتم آشپزخونه

لیوان آبم را پرکردم نشستم روی صندلی

چرا هیچکس فال اب نمیگیرد

اوه بهتر فال تمامش مضحک است

سوسک سیاهی باسرعت ب سمتم می امد و منو مجبور کرد بلند شوم

رفتم در حیاط

اشفتگی ذهنم مجال نگاه کردن ب اسمان را نیز از من گرفته بود

وضو گرفتم

دوباره امدم ک بخابم

مادرم نیز داشت غلت میزد

گمانم او نیز داشت با خواب رقابت میکرد

ولی برخلاف من قصد شکست خوردن نداشت

یاد لوبیا سبزهای موقع شام افتادم که سرگیجه مانع از خوردنشان شده بود

در یخچال رو باز کردم و چندتا لوبیا سرد خوردم

میخواستم هنوز بخورم ولی برای ی وعده صبحانه بهتر بودند تا شام ساعت۳شب!

باز رفتم به رختخواب

هر غلت نشانه تمام شدن یک فکر و احتمالا مردود شدنش بود

ساعت۳:۵۰شده

شب بخیر!!