بعد از یه بارون شدید بود

که رفتم پارک دولت

واسه اینکه بارون تازه تموم شده بود هیچکی تو پارک نبود

سکوت محض حکم فرما بود

سکوتی که ارامش می داد

تمام سلول های بدنم از این آرامش به جنب و جوش افتاده بودند!

در این سکوت فقط خدا بود و بس

نمی دانستم خدا را در جریان آرام آب ببینم

یا ستاره ی چشمک زن آسمان که تازه از پشت ابر پیدا شده بود

یا علف های شاد بارون خورده

می خواستم از تمام وجودم خدا را فریاد بزنم

ولی می ترسیدم 

می ترسیدم سکوت بشکند

و شاید قلبش نیز 

آخر من و سکوت از دوستان قدیمی یکدیگریم

گمانم سکوت

آخرین دوستم نیز باشد

در زمان‌ مرگ...

بهمن۱۳۹۲

نمی دونم چرا دوست داشتم این نوشتمو اینجا بنویسم

همیشه سعی کردم جوری زندگی کنم که افسوس گذشته رو نخورم

ولی گاهی نمی شه...

الان از صمیم قلب دوست دارم برگردم به اون روز

به اون سکوت...

جالبه برام که آخرشو با مرگ تموم کردم

اون موقعه ها زیاد می نوشتم و اکثرشون به مرگ ختم می شدند

دبیر فارسیمم انتقاد میکرد که چرا آخر نوشنه هاتو تلخ میکنی

چرا با مرگ تمومشون می کنی

ولی من نمی فهمیدم

چرا مرگ از نظر دبیرم تلخ بود

اگه قراره با مرگ به خدا برسیم

که باید خیلی هم شیرین باشه

به نظرم

آدم ها

بیشتر از اینکه از مرگ بترسند

باید از زندگی در این دنیا بترسند

در این دنیا که براحتی قلبی را می شکنند

بی گناه مجازات می شوند

عشق نادیده گرفته می شود

و دروغ چاشنی همه چیز می شود

وآرام آرام خدا محو می شود

آن دنیا حتی جهنم اش نیز تلخ نیست

چون میدانی به حق داری مجازات می شوی

و هو الحق...