امروز شنبه 17مرداد ماه

قرار است شهدای گمنام غواص به همراه یک شهید غواص شناسایی شده به نام رمی بدرقه شوند

همراه مادر و خواهرم در مسیر عبور شهدا منتظر ایستاده بودیم

صدای مداحی به گوش میرسید

شهید گمنام سلام خوش اومدی مسافر ما خسته نباشی پهلون

راستی هنوز مادر  پیرت نو خونه منتظره ،چرا اینجا خوابیدی؟

راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب میپره ،چرا اینجا خوابیدی؟

راستی بابات چند ساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد،خدا رحمتش کنه

مادرم با همین صدای مداحی قبل از رسیدن شهدا اشک میریخت این رو از بالابردن چادرش و پاک کردن صورتش می فهمیدم مادر است دیگر و خواهر شهید

صدای مداحی دیگری از آهنگران از آن سوی خیابان به گوش می رسید و این یعنی شهدا رسیدند....

شهدای غواص ....

شهادتی در سکوت....

مادرم دیگر اصلا حواسش نبود من و خواهرم هستیم همراه شهدا میرفت و اشک می ریخت

خواهرم هم همینطور

و من نگاهم به شهدا بود

به دستخت هایی که روی تابوت شهید نوشته بودند

التماس دعا

به مادرانی که اشک می ریختند....

و من مات و مبهوت ...

حتی یک قطره اشک هم نمی ریختم و بغض سختی در گلو...

به شهیدان گفتم

فردای قیامت پایم گواه می دهد که با شما همراه شدم و بدرقیتان کردم

دستم گواه می دهد که به شما متبرک شده

دوست دارم چشمانم نیز گواه بدهند که برای شما اشک ریخته اند

ولی دریغ از اشکی....

به نماز جمعه رسیدیم

مقصدی که شهدا رو از ماشین ها پایین می اوردند و قرار بود زیارت عاشوراو نماز جماعت خوانده شود

هر شهیدی که پایین آورده می شد خیل جمعیتی زیر تابوت را می گرفتند و همه یکصدا می گفتند

الله الکبر  الله الکبر

چقدر دوست داشتم که زیر یک تابوت شهید را من بگیرم ولی در ذهنم می گفتم که هیچ کدام را به زنان نمی دهند

هنوز جمله ام کامل نشده بود که تابوتی  را دیدم که روی دوش زنان بود

زنی که مقدم تر از بقیه بود

با سوز خاصی می گفت

بگو :یا حسین و بقیه خانم ها همه می گفتند یا حسسسسین

سیل اشکم روان شد

خانمی از  شدت گریه بی حال روی زمین افتاد...

خانمی دیگری که صدایش گرفته بود ولی مرتب می گفت:

بگو لبیک یا خامنه ای

یک شهید را در قسمت خانم ها زمین گذاشتند

آن خانم بی حال را هم چند نفر اوردند پیش شهید

من هم جا نبود کنار شهید بنشینم رفتن پشت سر آن خانم

سرش روی تابوت شهید بود وبا سوز گریه می کرد

اقایی که فک کنم در تفحص بود صحبت می کرد

می گفت :همه به عشق حسین بنویسید :یا حسین

آن خانم گریه اش شدت گرفت و گفت:من سواد ندارم چجور بنویسم

خواستم بگویم تو در قلبت نوشته ای یا حسین

آن مرد در بلند گو ادامه داد اینجا پر است از مادران شهدای گمانی که بیش از 30سال است منتظر فرزندشان هستند

آن خانم با گریه می گفت :24سال است منتظر پسرمم 24 سال است هر کی زنگ میزنه میگم خبری از پسرم اورده

همه ی خانم هایی که پیش این مادر بودند اشک می ریختند

بعد از چند دقیقه ان مادر سرش را از روی تابوت شهید بلند کرد نگاهی  به اطرافش کرد و بعد به من گفت :دخترم بیا بشین جلو

می خواستم بگم :مادر جان این شهید متعلق به شماست من جرئت ندارم جلوتر از شما بنشینم

ولی فقط گفتم:نه مادر جان شما راحت باشید

و ان مادر باز سر را روی تابوت گذاشت و گریست

گویی فکر می کرد آن شهید پسرش است

مدتی گذشت

آن مادر دیگر رمقی نداشت به سختی بلند  شد

من هم بلند شدم

دستش را بوسیدم و گفتم :مادر جان التماس دعا

گفت:دخترم انشالله خوشبخت بشی

و من لبخندی زدم

چون آن مادر معنای واقعی خوشبختی را میدانست

او مسیر خوشبختی را به پسرش یاد داده بود و او را به سمت خوشبختی بدرقه کرده بود

چیزی نداشتم که متبرک کنم فقط گوشیم بود

لحظه ای فکر کردم و با خودم گفتم:اگر گوشیم را متبرک کنم شاید دیگر خجالت بکشم باهاش گناه کنم

و گوشیم را متبرک کردم

که چشمم افتاد به انگشتر عقیقی که پدرم از کربلا آورده بود

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

انگشترمم را نیز متبرک کردم

وقت نماز شده بود

از شهید فاصله گرفتم مادرم رو دیدم

مامانم گفت:خیلی دوست دارم مادر شهید رمی رو ببینم

رفتم تا برای نماز اماده بشم

مادری رو دیدم که چفیه ی سفیدی روی شونش بود و همه خانم ها گریه کنان بغلش می کردند و می بوسیدنش

فهمیدم مادر شهید رمی است

مادر از بس گریه کرده بود دیگر  رمقی نداشت

گویا مانند آن لحظه ای بود که پسر غواصش در اب تیر و شاید خمپاره ای خورده و بی رمق در اب مانند فرشته ای شهید شده بود

رفتم مادرم رو پیدا کردم و بهش گفتم مادرم نیز مانند زنان دیگر رفت و ان مادر را در اغوش کشید

نماز به جماعت خوانده شد بعد از نماز تقریبا همه رفتند

بخشی از پرده های میان آقایان و خانم ها را کنار گذاشتند که خانم ها بتوانند شهدا را زیارت کنند

و خانواده ی شهید رمی نیز بالای شهیدان رفتند

رفتم بالای سر یک شهید

حق داری هر چی بگی،تازه دارم کنار قبرت فکر دقایق می کنم

حق داری هر چی بگی،به روم نیار گلایه هاتو خودم دارم دق می کنم

باشه دیگه کا وصیتاتو اجرا می کنم تو فقط غصه نخور

باشه دیگه فکری برا یوسف زهرا می کنم تو فقط غصه نخور

و...............

و امروز یک روز خدایی بود....

جای شما در این مهمانی شهدا خالی...