زهرا: سلام میگم با روحم چیا می گید!؟

من:چی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زهرا:توی واتس آپ منظورمه(توضیح اضافه:از وقتی زهرا رفته مسافرت من هر روز با اینکه میدونم نت نداره توی واتس باهاش حرف میزنم)

من:خخخ زهرا کردم منظورت اینه الان با یک روح هستی!

زهرا:خخ واضح نوشتم که :)دلم برات یه ذره شده

شارژم تموم شده بود،شارژ کردم

من:منم همینجور:((هنوز مشهدی!؟

زهرا:اوهوم صب حرکت می کنیم

من:واقعا !?یعنی شب آخره؟من به جای تو دلم گرفت:(

زهرا:پام نمی دونم از کجا کبود شده:(غصه نخوری ها  یدفعه دیدی پات کبود میشه،(توضیح اضافه :وقتی غصه ی کسی رو میخورم همون اتفاق برام میفته!)اوهوم منم دلم گرفت چون اونجوری که می خواستم زیارت نکردم

من:وای عزیزم چرا!؟برای نماز صب میری حرم!؟نمیدونم الان دلم برای تو تنگید یا مشهد:(

زهرا:فک نکنم بشه برم کلا صبا نرفتم!برای حرم دلت تنگ شده عزیزم انشالله به زودی میری

دیگه بقیه حرف زهرا رو نمی فهمیدم 

دلم بدجوری برای حرم تنگ شده بود

آخرین بار ۴سال پیش بود

دلم برای

زیارتنامه ی توی صحن رضوی تنگ شده بود

برای باب الجواد..

برای امام رضا...

برای نماز مغرب زیر آسمون...

برای خادم های حرم...

برای کبوترایی که از همه ی کبوترهای عالم خوشبخت ترن...

برای خودم...

برای تنهایی زیارت رفتنام....

برای اشکام توی روز وداع...

                            السلام علیک یا امام رضا(ع)