1)مامانم درختچه ی توی حیاط رو قطع کرد!نمیدونید چقدر زیبا بود قبل از بهار گل های زرد شیپوری میداد و بخشی از حیاط رو کاملا سایه انداخته بود ،همه به مامانم اعتراض کردیم البته تنها خوبیش اینه که آسمون رو بهتر میشه دید مخصوصا ماه رو در شب

2)دو روز بود حساسیت فصلی پیدا کرده بودم حسابی اذیت شدم:(

3)جلد یک کتاب آنی شرلی رو دانلود کردم و در عرض ۳روز ۲۹۱ صفهه خوندم و تموم شد!حالا جلد ۲رو دانلود کردم ،کودک درونم حسابی فعال شده ،نمی دانم آنی خیلی شبیه منه یا من خیلی شبیه اون:)

4)بعضی از آدم ها رو به هیج وجه من الوجوحه نمی شه دوست داشت!مثل زندایی و شوهر خاله ام ،آدم هایی که هیچ مفهومی از زندگی رو درک نکردن ،آدم هایی که هیچ وجه مشترک فکری رو نمی شه باهاشون پیدا کرد!خیلی تلاش کردم ولی نشد

5)بازم هم در برخی از عقایدم دچار مشکل شدم و حسابی فکرم درگیر است!

6)گاهی اوقات تنها راهی که دربرخورد با یک بچه ی اعصاب خورد کن وجود دارد این است که خفه اش کنی !اگر مادردوست مامانم!یکم دیرتر رسیده بود بچشو خفه می کردم:/

7)دوست دارم برم به یک جای دور ،خیلییی دور،جایی که فقط صدای نفس های خودم را بشنوم  و دیگر هیچ