بلاخره حلال احمر ثبت نام کردم و گفتند که ۲۰مرداد در کلاسهای امداد شرکت کنم

ورفتم کتابخونه ،۳تا کتاب انتخاب کردم به اسم های:تاریخ اروپا،آنروز سه نیم بعد ظهر،ماشین روحیه

یکی از نقاط ضعف خودمو متوجه شدم من درمورد اهدافم خیلی با بقیه حرف میزنم

حالااین رفتار رو میشه توی دو بعد بررسی کرد

۱)اگه به هدفت برسی خب همه تشویق می کنند و خوشحال اند

۲)و اگه خدایی نکرده نرسی!گروهی تأسف میخورن و گروهی دیگر دیگه بهت اعتماد نمی کنند که این خیلی بده!

و حالا اطرافیان من از وقتی دانشگاه قبول شدم جز گروه۲اند

از همون موقعه ای که با لذت تمام درباره ی مهندسی شیمی حرف میزدم و شیمی قبول شدم 

خانواده ام تا چند وقت مبهوت بودند!

و کسایی مثل عمه کوچیکم که هنوز حرفاش توی تلفن یادمه:آیه پس چراااا،تو که اینقدر می گفتی مهندس مهندس!حالا..دیدی هی بهت گفتم برو تربیت معلم قبول نکردی حالا نرو ،دوسال دیگه دوباره کنکور بده و ...

ولی هیچ کس نمی دونست من به سرنوشتی که خدا برام رقم‌ زده ایمان دارم..

الان از بین تمام بچه های کلاسمون احساس میکنم انتخاب بهتری داشتم

۴تا از بچه ها که مهندسی برق قبول شدن بدون اینکه علاقه ی خاصی داشته باشن و فقط به خاطر لفظ مهندس!

۲تای دیگه که بازم به خاطر کلمه ی مهندس!رفتن شهرهایی که بیشتر از ۲۴ ساعت اختلاف دارند

و من خوشحال و خندان دارم شیمی می خونم بدون اینکه دیگه از اهدافم با کسی صحبت کنم:)

چون اهدافم برای خیلی ها قابل درک نیست

بجز اون بالایی:)