دارم کم کم خدا رو می شناسم...

بعد از ۱۹سال

یک روز در یک فیلم طنز خارجی

یک روز در کتابی که زهرا برای تولدم هدیه داد به اسم«روی ماه خدا رو ببوس»

یک روز با خنده خدا رو صدا میزنم

و روزی مثل امشب،با اشک....

روزی با شهید چمران

و روزی با ستاره ها 

و درختچه ی بی برگ حیاط

پس بهتر است جمله ی اولم را اصلاح کنم

خدا داره کم کم خودشو به من میشناسونه....

آرزویی در شب قدر....

امشب از خدا یک قول گرفتم

ترجیح میدم نگم...

ولی مطمئنم خدا هم گفته چشم بنده ی من قول قول....

یا مونس من لا مونس له‌...

دوستان برام دعا کنید

تازه دارم خدایی رو می شناسم که با خدای این ۱۹سال خیلی متفاوته ...

قولی که خدا بهم داده یکم آرومم میکنه

ولی وجودم مثل بچه ای که در جستجوی مادرشه پر از آشوبه...

و در عین حال پر از اطمینان....

خودمم نمی دونم چه اتفاقی داره میفته..

فقط میدونم خیلی راه مونده..