دیروز یکم حالم گرفته بود....

سری زدم به کتابهای قدیمی که همه رو خونده بودم ،کتاب هایی که هنگام خوندنشون می شدن بهترین رفیقام!هر وقت یه کتاب جدید می گرفتم اولین کاری که می کردم متن پشت کتاب رو می خوندم بعد یکم جلد کتاب رو لمس می کردم به پشت می خوابیدم و کتاب رو باز می کردم

مقدمه رو که طبق معمول حوصله شو نداشتم و ندارم و میرم سراغ فصل یک!

و دنیای جدید من اغاز میشه و لحظه ای از من جدا نمیشه حتی شب کنار رختخوابم میمونه و تا صبح بشه و شروع نو برای دنیای جدیدم!

خب کجا بودم!؟

آهان داشتم کتاب ها رو نگاه می کردم

معراج برگشتگان،کوچه ی نقاش ها،رقص در دل آتش،شازده کوچولو،دیوان حافظ،اشکانه و ...

یدفعه چشمم خورد به کتاب«خدا بود و دیگر هیچ نبود»دل نوشته های شهید مصطفی چمران،این کتاب رو وقتی که راهنمایی بودم خوندم یادمه اونموقعه هم عاشق شخصیت شهید چمران شدم 

ولی درک من از این کتاب نسبت به اون موقعه چقدر تغییر کرده بود!

می خوندم و گریه می کردم!توی دنیای چمران غرق شده بودم که مامانم صدام زد:آیه بیا افطار!

دوست داشتم براتون بنویسم از کشفیاتم از دنیای چمران و خدای چمران!

ولی مجالی نیست

خلاصه بگم٬یه دوست جدید پیدا کردم

                                                            شهید مصطفی چمران


پیشنوشت۱:

به زودی میخام برم کلاسای حلال احمرو البته رانندگی ،گواهی نامه بگیرم انشالله!بله دیگه فاتحه ی ماشین از الان خوندس!

پیشنوشت۲:

به عروس و داماد ماه عسل تبریک میگم:دی

پیشنوشت۳:

بعضی از این رمان های عاشقانه اینقدر که سر و ته ندارند و بی مفهومند که ادم بره بازی «همسایه ازار ۴»رو بازی کنه بیشتر چیز یاد میگیره

در حال حاظر من کتاب جدید ندارم و جیبمم خالیه و مجبورم برم از کتابخونه کتاب بگیرم اگه کتاب خوب می شناسید لطفا راهنمایی کنید «هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم؛))