عمه کوچیکم پیشمون مهمون بود حدودا ۳ماه عروسی کرده

کلا خیلی باهم کل کل داریم!

بهم گفت :خب چه خبر آیه دانشگاه خوش می گذره!؟

بهش گفتم:آره خیلی خوبه ،یکم مکث کرد و گفت :مطمئنی!؟خواهرت که یه چیز دیگه می گفت .گفتم :چی مثلا!؟گفت :تعریف کرد که چه اتفاقی برات افتاده،تو دلم برای خواهرم به خاطر دهن لقیش خط و نشون کشیدم،گفتم:اره ولی گذشت و الان دارم از تابستونم لذت میبرم و درحالی که گوشی دستم بود یدفعه به پیامی که دوستم داد بلند خندیدم گفت:ٱیه چجوری اینقد شادی!؟اینقد امید داری حتما هنوزم به هدفات فکر می کنی!؟،داشتم از دستش ناراحت می شدم ولی به این رک گوییش عادت داشتم،بهش گفتم:به خاطر همون هدفامه که از زندگی خسته نمی شم و شادم،تو دلم داشتم میگفتم واقعا اینجوریم یا دارم اظهار میکنم !

عمم گفت:خب حالا من چه کار کنم شاد زندگی کنم!؟گفتم:هیچی!فقط زندگی کن!همین..دنبال چیزایی برای خندیدن بگرد نه گریه کردن(خودمونیم ها عجب جمله ی فیلسوفانه ای گفتم!) 

عمم یه اوهومی گفت و رفت توی اتاق بخوابه!


پیشنوشت۱:

۲۳تیر تولد خواهرمه،بین خرید روسری و کتاب شک کردم 

پیشنوشت ۲:

در اینصورت فرشته خواهید شد و حتی از فرشته هم بالاتر...

این جمله ی رهبریه،قبلشو خودتون برید بخونید!واقعا زیبا گفتند

پیشنوشت۳:

عطر گل های یاس توی حیاط خونمون پیچیده ...