دختری به نام آیه

هر چیزی که تصور کنی مال توست

هر چیزی که تصور کنی مال توست

من دلواپس انسانم
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم! بی آن که بدانم سیاه است یا سفید
من دلواپس انسانم! شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم بی انکه بدانم اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد!
من دلواپس انسانم...
....
تمامی نوشته ها متعلق به خودم هستند:*

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

مهمونی

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۴ ب.ظ

دیشبم شب خیلی خوبی بوددد

قبل از اینکه بریم مامانم حدودا یک ساعت قبل از اذان میگفت بچه ها برید اماده شید ماهم طبق معمول خندیدیم،میدونید از اون موقعه ای که یادمه مامانم وقتی میخواستیم بریم بیرون همش در اضطراب و نگرانیه و میترسیدو 2ساعت قبل اماده می شد و حرص میخوره که چرا ما اماده نمی شیم!نمیدونم چرا همه ی خواهر و برادرهاش باید اینقد خونسرد باشنم که وقتی بهشون میگی مثلا ساعت ۱اینجا باش حداقل ۲ساعت دیرتر میان و مامان من که حداقل دوساعت زودتر میره:دی

خب بگذریم بلاخره با اونهمه غر زدن مادرم و خندیدن ما راهی خونه ی داماد گرامی شدیم

،وقتی رفتیم سفره تقریبا چیده شده بود ،دونوع ترشی،دو ظرف سالاد با تزئین خیلی قشنگ و سبزی و ... (راستی این رو هم بگم ما بعد از اذان ی افطار ساده مثل خرما ،شیر،آبجوش نبات می خوریم بعد نماز میخونیم و بعد از اون شام!!!)

من حدس میزدم شام مرغ و قورمه سبزی باشه که دقیقا هم همینجور بود،داشتم با اشتهای تمام سفره رو نگاه می کردم خب بلاخره نشستیم و خوردیم حالا از شوخی های سر سفره که بگذریم ،من۴بار لپم رو گاز گرفتم جوری که باد کرد و داغون شدم ولی اینقد غذا خوشمزه بود که بیخیال درد شدم و تا تونستم خوردم

بعد از شام کمک کردم وسفره رو برداشتم،توی آشپزخونه که بودم آقا مهدی(شوهر خواهرم)گفت:آیه بیا یه چیزی نشونت بدممنم سریع گفتم:خرگووش،گفت:آره خواهرت بهت گفته منم با علامت سر گفتم اره 

با اینکه اصلا از خرگوش خوشم نمیاد و حسابی ازش میترسم ولی به خاطر غرورم هیچی نگفتم ،خرگوش نسبتا

 بزرگی بود تماما مشکی با خطوط سفید و آقا مهدی ظرف سبزی رو بهم داد و گفت بهش بده،مامان آقا مهدی چند بار بهم گفت مطمئنی نمی ترسی منم با اینکه چندبار از ترس پریده بودم بالا گفتم اصلا خیلی دوست داشتنیه!خرگوش بیچاره هم از من میترسید و با ترس سبزی می خورد ولی کم کم هم ترس من ریخت هم اون،و حسابی با هم دوست شدیم البته ی بار اومد و سرشو کرد تو سبزی ها و منم یه نگاه به اطراف کردم و با اینکه میدونستم مامان آقا مهدی وسواس شدید داره ولی به روی خودم نیوردم سبزی ها رو گذاشتم رو اپن(خدا حلال کنه!)

بعدشم کمک منصوره(خواهر داماد که ۲ساله لیسانسشو گرفته)ظرفا رو شستم و کمی درباره ی دانشگاه و ... حرف زدیم 

بعد از شستن اومدیم و پیش بقیه نشستیم و من منصوره از خاطراتمون  گفتیم و خندیدیم 

در اخرم منصوره و مامانش چندبار گفتن که تو هم با خواهرت بیا پیشمون ،منم با پررویی تمام میگفتم چشم حتما 

چقد خاطره تعریف کردم 

دستم خسته شد...

خدایا شکرت..

۹۴/۰۴/۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
آیه ***

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">